<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Snowyman</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/" />
<modified>2010-01-29T17:22:23Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.snowyman.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.15">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2010, goli</copyright>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2010/01/index.php#000258" />
<modified>2010-01-29T17:22:23Z</modified>
<issued>2010-01-29T17:20:33Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2010://1.258</id>
<created>2010-01-29T17:20:33Z</created>
<summary type="text/plain">از هر چی دانشگاه بی در و پیکر و استاد خنگول و ثبت نام خنگول تر و چیزهای مشابه هست خسته شدم!...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>از هر چی دانشگاه بی در و پیکر و استاد خنگول و ثبت نام خنگول تر و چیزهای مشابه هست خسته شدم!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2010/01/index.php#000257" />
<modified>2010-01-10T12:37:32Z</modified>
<issued>2010-01-10T12:17:38Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2010://1.257</id>
<created>2010-01-10T12:17:38Z</created>
<summary type="text/plain"> جمعه بالاخره اولین جلسه ی اسکی بود... هوا عالی... جمعیت متعادل ... برف نسبتا مناسب ( هرچند که بهتره زودتر یه چیزایی از آسمون بیاد وگرنه ... ) و در کل لحظات فوق العاده... می دونی... ولی امسال با...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="ski 88_1.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/ski 88_1.jpg" width="400" height="533" /></p>

<p>جمعه بالاخره اولین جلسه ی اسکی بود... <br />
هوا عالی... جمعیت متعادل ... برف نسبتا مناسب ( هرچند که بهتره زودتر یه چیزایی از آسمون بیاد وگرنه ... ) و در کل لحظات فوق العاده...<br />
می دونی... ولی امسال با هر سال فرق داشت... با اینکه 8 سال با هم تمام این لحظات رو داشتیم ولی هیچ وقت فکرش رو می کردی یه روزی در این جایگاه باشیم؟ <br />
به راستی که چقدر زود روز ها می گذرن ... چقدر سریع...<br />
جمعه... تمام روز های گذشته از جلوی چشمانم می گذشت ... تک تک لحظه ها و خاطرات یادم مونده... همه شون... از اولین تا آخرینش... حتی مکالمات ...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2010/01/index.php#000256" />
<modified>2010-01-04T16:56:22Z</modified>
<issued>2010-01-04T16:55:52Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2010://1.256</id>
<created>2010-01-04T16:55:52Z</created>
<summary type="text/plain">خیلیییییی خسته م... تعطیلات می خوام......</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>خیلیییییی خسته م... تعطیلات می خوام...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/12/index.php#000255" />
<modified>2009-12-07T13:09:58Z</modified>
<issued>2009-12-07T12:48:20Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.255</id>
<created>2009-12-07T12:48:20Z</created>
<summary type="text/plain"> از پیچ ها گذشتم ، فصل های کتاب زندگیم رو پشت سر گذاشتم ، روز به روز پله ها رو بالا رفتم تا رسیدم به بالای پله ها... یه دنیای کاملا جدید رو جلوم دیدم... پله ها و پیچ...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="engagement.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/engagement.jpg" width="267" height="400" /></p>

<p>از پیچ ها گذشتم ، فصل های کتاب زندگیم رو پشت سر گذاشتم ، روز به روز پله ها رو بالا رفتم تا رسیدم به بالای پله ها... یه دنیای کاملا جدید رو جلوم دیدم...<br />
 پله ها و پیچ ها و فصل ها ادامه دارن ولی در یه دنیای دیگه... هدف ها هنوز هم پایدارن و جلو می رم تا بهشون برسم ولی این بار تنها نه...<br />
تمام سعی ام در این خواهد بود که این پله ها همچنان رو به بالا برن و هر روز بالاتر از دیروز باشیم...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/11/index.php#000254" />
<modified>2009-11-24T15:09:02Z</modified>
<issued>2009-11-24T14:53:58Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.254</id>
<created>2009-11-24T14:53:58Z</created>
<summary type="text/plain"> بعد از یک عالمه وقت من اومدم D: و این ننوشتن به این معنی نبوده که هیچ اتفاقی نیفتاده و چیزی برای نوشتن نبوده! برعکسش انقدر اوضاع شلوغ بوده که اصلا وقت نبود بیام بنویسم. هی هرروز (مخصوصا توی...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="root.jpg" src="http://www.snowyman.com/root.jpg" width="400" height="270" /></p>

<p>بعد از یک عالمه وقت من اومدم D:<br />
و این ننوشتن به این معنی نبوده که هیچ اتفاقی نیفتاده و چیزی برای نوشتن نبوده! برعکسش انقدر اوضاع شلوغ بوده که اصلا وقت نبود بیام بنویسم. هی هرروز (مخصوصا توی ترافیک که هرروز داره قشنگ تر هم می شه) کلی موضوع تو ذهنم میومد که بیام بنویسم اما وقتی می رسم خونه انقدررررر خسته می شم که واقعا نمی تونم کارای عادی رو بکنم چه برسه به آپدیت! <br />
حالا سعی می کنم به مرور بیام تمام موضوع هایی که به ذهنم رسیده بود رو هر کدوم رو یه پست براشون بذارم.<br />
فعلا که درگیر روزهای پر از کار هستم. این ترم ، اولین باری بود که به این نتیجه رسیدم که واقعا دیگه نمی کشم تمام برنامه هام رو اجرا کنم. یعنی تونستنش می شه ولی یه جورایی انگار سطح انتظارم از کیفیت کارهام بالاتر رفته. قبلا هم به کیفیت خیلی اهمیت می دادم اما الان حس می کنم دلم می خواد خیلی بهتر باشه . خلاصه اینکه کلاس ها و اینا خیلی هاشون رو کنسل کردم ( یعنی در حالت تعلیق در آوردم) تا تابستون که ایشالا فکر کنم تقریبا دانشگاه کلا بتمومه و آماده شم برای کنکور. <br />
یه کاری هم که کردم و البته خب یه جورایی جای کلاس هایی که می رفتم رو داره پر می کنه و خیلی خوشحالم از مسیری که توش قرار گرفتم اینه که دارم تو مجتمع فنی یه دوره ای داره برای انیمیشن رو می رم!! خیلی خوبه و ایشالا دروازه ایه برای رویاهایی که سالها تو ذهنم پروروندمش.<br />
کلا یه فصل دیگه از کتاب داره تموم می شه و دارم می رسم به یه فصل دیگه... با تمام راز و رمز ها و  هدف ها و سختی ها و لذت هاش...</p>

<p>پ.ن. خدای من... هزاران بار از خودم می پرسم این همه خوشبختی رو چرا به من می دی؟ و فقط می تونم هزار بار از بابت این همه امکانات تشکر کنم ازت... تشکری که قابل بیان نیست و گوشه ای از این همه لطف رو بیان نمی کنه...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/09/index.php#000253" />
<modified>2009-12-07T13:11:08Z</modified>
<issued>2009-09-19T20:20:41Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.253</id>
<created>2009-09-19T20:20:41Z</created>
<summary type="text/plain"> به نظر میاد نقطه های عطف زندگی، اون لحظه هایی که قراره ورق زده بشه و فصل کتابت عوض بشه از بقیه ی لحظه ها سخت تر و پیچیده ترن... وقتایی که با مناظر جدید پشت پیچ های جاده...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="effort.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/effort.jpg" width="267" height="400" /></p>

<p>به نظر میاد نقطه های عطف زندگی، اون لحظه هایی که قراره ورق زده بشه و فصل کتابت عوض بشه از بقیه ی لحظه ها سخت تر و پیچیده ترن... وقتایی که با مناظر جدید پشت پیچ های جاده مواجه می شی در عین حال که غرق زیبایی های جدید می شی ، با پستی بلندی های جدید هم مواجه می شی و باید یاد بگیری از روی چاله های جدید چه طوری بپری...<br />
وقتی یه مدت گذشت و یاد گرفتی چه طوری از روی اون چاله ها بپری، دیگه وقتشه که خودت رو به مسیر های جدید برسونی و با چاله های بزرگتر و بزرگتر رو به رو بشی... همیشه اوایلش سخته اما هر بار که با یکیشون دست و پنجه نرم کردی یه پله پیشرفت کردی! حتی اگه توشون افتادی، بلند شو و ادامه بده... <br />
...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>از بعضی چیزا باید ترسید...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/09/index.php#000252" />
<modified>2009-12-07T13:10:38Z</modified>
<issued>2009-09-04T10:50:02Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.252</id>
<created>2009-09-04T10:50:02Z</created>
<summary type="text/plain"> معمولا وقتی می گن از چی می ترسی ، ذهن به دنبال چیز های قابل لمس و جاندار می ره ! ولی برای من همیشه هیچ چیز ترسناک تر و دلهره آور تر از سو تفاهم نبوده... امروز فکر...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="drowned.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/drowned.jpg" width="384" height="480" /></p>

<p>معمولا وقتی می گن از چی می ترسی ، ذهن به دنبال چیز های قابل لمس و جاندار می ره ! ولی برای من همیشه هیچ چیز ترسناک تر و دلهره آور تر از سو تفاهم نبوده...<br />
امروز فکر می کنم چیزای دیگه ای هم هست که باید ازشون ترسید... چیزایی که می تونن باعث شن از مسیرت منحرف شی ... چیزایی که می تونن خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی سرنوشتت رو تغییر بدن... می تونن نه تنها جلوی با سرعت شنا کردنت رو بگیرن بلکه به پایین می کشنت و وقتی متوجه می شی که دیگه از سطح آب خیلی دور شدی ...<br />
از صفاتی مثل مغرور شدن...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>21...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/08/index.php#000251" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-08-21T20:17:26Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.251</id>
<created>2009-08-21T20:17:26Z</created>
<summary type="text/plain"> امید... هدف... رسیدن... تجربه های بی نظیر... حس های جدید... پیچیدگی... تلاش... دعا... دعا......</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="21.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/21.jpg" width="266" height="400" /></p>

<p>امید...<br />
هدف...<br />
رسیدن...<br />
تجربه های بی نظیر...<br />
حس های جدید...<br />
پیچیدگی...<br />
تلاش...<br />
دعا...<br />
دعا...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/08/index.php#000250" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-08-03T14:21:54Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.250</id>
<created>2009-08-03T14:21:54Z</created>
<summary type="text/plain">شنبه آخرین پروژه هم تحویل داده شد و پرونده ی این ترم بسته شد ،حالا خوب و بدش رو نمی دونم... (البته هنوز آخرین قدم یعنی اومدن همه ی نمره ها مونده) بالاخره تابستون اومد... اما حسش رو ندارم... نمی...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>شنبه آخرین پروژه هم تحویل داده شد و پرونده ی این ترم بسته شد ،حالا خوب و بدش رو نمی دونم... (البته هنوز آخرین قدم یعنی اومدن همه ی نمره ها مونده)<br />
بالاخره تابستون اومد... اما حسش رو ندارم... نمی دونم دقیق امروز فقط حسش رو ندارم یا کلا ندارم P:</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>چرا؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/08/index.php#000249" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-08-01T20:24:18Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.249</id>
<created>2009-08-01T20:24:18Z</created>
<summary type="text/plain"> چقدر پیچیده ست... چه حس عجیبیه ! به عمقش که فکر می کنی تمام وجودت رو می گیره! حتی از یک ثانیه بعد هم خبر نداری... هیچ وقت قبلا به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه روز این...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="hard.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/hard.jpg" width="475" height="480" /></p>

<p>چقدر پیچیده ست... چه حس عجیبیه ! به عمقش که فکر می کنی تمام وجودت رو می گیره! حتی از یک ثانیه بعد هم خبر نداری...<br />
هیچ وقت قبلا به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه روز این طوری بشه... اینکه هر شب شنیدن صدای الله اکبر برام عادی بشه... اینکه این همه بی عدالتی رو یه جا ببینم! اینکه این همه بی وجدانی رو حس کنم! <br />
نمی تونم هضم کنم... یعنی این ناشی از تشنگی قدرت که برای دست یافتن بهش به اسم اسلام چنگ زده شده و این چهره رو پیدا کرده یا اینکه خرافات چشم ها رو کور کرده؟؟</p>

<p>پ.ن. چه روز بدی بود... کلی مطلب غیر قابل هضم... کلی حس تنهایی...</p>

<p>پ.ن. کلی درگیری... کلی دلتنگی...</p>

<p>گاهی دلت می خواد خیلی چیزا بگی... می دونی یه سو تفاهم بیشتر نیست... می دونی خیلی چیزا رو باید بگی... گاهی موضوع خیلی ساده ست... اما چرا هیچ حرفی نمی تونه بیرون بیاد؟ هیچ تلاشی نمی تونی بکنی... فقط دلتنگی رو حس می کنی... یه چیزی جلوت رو می گیره!<br />
پ.ن. همیشه باید از حال لذت برد... می دونم لحظات هیچ کدوم بر نمی گردن و همیشه هی آرزو می کنیم که زمان جلو بره و یه وقت دیگه بیاد بدون اینکه توجه کنیم که این عمرمونه که داره می گذره... میدونم... اما الان واقعا الان رو نمی خوام... یعنی بعدتر بهتر خواهد بود؟؟ </p>

<p>البته فراموش نمی کنم که چقدررر نعمت الان دارم... و در عین حال که می خوام زمان بگذره از ته دلم شکرگزارم... اونقدر خوشبختم که احساس شرمندگی می کنم....</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/07/index.php#000248" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-07-03T04:13:37Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.248</id>
<created>2009-07-03T04:13:37Z</created>
<summary type="text/plain"> عجب ماه خسته کننده ای بود... خدا رو شکر فعلا که تقریبا یه کم آروم شده (با موفقیتش رو نمی دونم) حالا تا دوباره در مورد پروژه ی کامپایلر یه صحبتی بشه. فعلا که هیچ کدوم از بچه ها...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="miss_you.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/miss_you.jpg" width="400" height="268" /></p>

<p>عجب ماه خسته کننده ای بود... خدا رو شکر فعلا که تقریبا یه کم آروم شده (با موفقیتش رو نمی دونم) حالا تا دوباره در مورد پروژه ی کامپایلر یه صحبتی بشه. فعلا که هیچ کدوم از بچه ها از ترس اینکه تی ای یادش بیفته که باید پروژه رو تعریف کنه ادامه شو، صداش در نمیاد که ببنیم چی قراره بشه :)) <br />
خیلی ترم سختی بود. واقعا خسته شدم. به طوری که دو روز پیش که پروژه ی شبکه (از راه دور) تحویل داده شد (و به اندازه ی 10 سال پیر شدم سرش ) با اینکه خیلی دلم می خواست بیام آپدیت کنم اما حتی نمی تونستم فکر کنم که چی باید بنویسم.<br />
خدا رو شکر کمرم هم تا سر امتحانا بهتر شد و تونستم برم امتحانا رو بدم. خیلی نگران بودم که نتونم.<br />
الانم فعلا در مسافرت به سر می برم و سعی داره می شه که بهم خوش بگذره اما ته دلم یه جوریه... </p>

<p align="center" dir="rtl">
<EMBED src="http://www.snowyman.com/musics/10-Long_Goodbyes.wma" width=80 height=26 autostart="0"></EMBED>
</p>

<p><strong>Long Goodbyes</strong><br />
Camel</p>

<p>Down by the lake<br />
a warm afternoon -<br />
breezes carry children's balloons.<br />
Once upon a time,<br />
not long ago,<br />
she lived in a house by the grove.<br />
And she recalls the day,<br />
when she left home...</p>

<p><br />
Long good-byes,<br />
make me so sad.<br />
I have to leave right now.<br />
And though I hate to go,<br />
I know it's for the better.<br />
Long good-byes,<br />
make me so sad.<br />
Forgive my leaving now.<br />
You know I'll miss you so<br />
and days we spent together.</p>

<p><br />
Long in the day<br />
moon on the rise -<br />
she sighs with a smile in her eyes.<br />
In the park,<br />
it's late afterall,<br />
she sits and stares at the wall.<br />
And she recalls the day,<br />
when she left home...</p>

<p><br />
(repeat chorus)<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/06/index.php#000247" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-06-01T21:57:14Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.247</id>
<created>2009-06-01T21:57:14Z</created>
<summary type="text/plain">به این می گن توفیق اجباری! یه هفته مونده به امتحانا خونه نشین شدم و با توجه به اینکه جایی هم نمی تونم برم مجبورم درس بخونم :)) تازه یه خوبی دیگه هم که داشت این بود که کلا به...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>به این می گن توفیق اجباری!<br />
 یه هفته مونده به امتحانا خونه نشین شدم و با توجه به اینکه جایی هم نمی تونم برم مجبورم درس بخونم :)) تازه یه خوبی دیگه هم که داشت این بود که کلا به دلیل کوتاهی ترم 3 روز برامون فرجه گذاشته بودن حالا من با خیال راحت و با دلیل موجه از یه هفته زودتر فرجه ها رو شروع کردم... البته دیگه واقعا دارم خسته می شم. خیلی سخت بود... اونم برای منی که به زور وقت می کردم یه کم بشینم حالا 3 روزه که فقط خوابیدم. البته دیگه طاقت ندارم و کم کم دیگه از جام پا شدم. می خوام زودتر خوب شم. دیگه بسه!</p>

<p> خدا به خیر بگذرونه این امتحانا رو و از اون مهمتر پروژه ها رو...<br />
حالا تازه یکی از امتحانامون که 23 ام بود افتاده به خاطر انتخابات به 30 ام. کلی دلم رو صابون زده بودم که از 26 ام دیگه می تونم برم کیفش رو ببرم :( یعنی اینا از اول نمی دونستن انتخابات داریم که الان عوض نکنن برنامه هارو. اگه کسی به من خبر نمی داد چی می شد؟؟؟ تازه 29 ام هم ما می خواستیم بریم مسافرت...</p>

<p><br />
پ.ن1. خونه نشین شدنم به خاطر سقوط از اسب مهربونمه که شوتم کرده<br />
پ.ن2. حس فوق العاده و در ضمن عجیبی دارم... به جلو نگاه می کنم و تغییرات رو حس می کنم.... خدایا به تو توکل می کنم...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/05/index.php#000245" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-05-03T19:10:59Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.245</id>
<created>2009-05-03T19:10:59Z</created>
<summary type="text/plain"> تا الان هر وقت می خواستم به آینده نگاه کنم فقط می تونستم دو قدم اون ور تر رو نگاه کنم و برای یه دوره ی کوتاه برنامه ریزی کنم. مثلا وقتی دبیرستان بودم به کنکور نگاه می کردم...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="lookingForward.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/lookingForward.jpg" width="480" height="480" /></p>

<p>تا الان هر وقت می خواستم به آینده نگاه کنم فقط می تونستم دو قدم اون ور تر رو نگاه کنم و برای یه دوره ی کوتاه برنامه ریزی کنم. مثلا وقتی دبیرستان بودم به کنکور نگاه می کردم و هر چی نزدیکتر می شدم اصلا نمی تونستم جلوتر رو ببینم... یه دیوار جلوم می دیدم و هیچ فکر راجع به بعدترش نمی تونستم بکنم...<br />
الان خیلی حس پیچیده ای بهم دست می ده وقتی به جلو نگاه می کنم و سعی می کنم برنامه ریزی کنم... حس می کنم دارم برنامه ریزی می کنم برای یه مدت خیلی خیلی طولانی... برای کسی که می خوام باشم برای یه مدت طولانی... آینده رو به تصویر می کشم و می خوام تمام نیروم رو به کار بگیرم تا بسازمش... همون طوری که توی ذهنمه...<br />
نمی تونم توصیف کنم... <br />
و چه نعمت بزرگیه اینکه خودت آینده رو بتونی انتخاب کنی... بتونی انتخاب کنی که کی باشی...<br />
حس می کنم فصل بعد خیلی داره نزدیک میشه....</p>

<p><br />
<p align="center" dir="rtl"><br />
<EMBED src="http://www.snowyman.com/musics/Celine Dion - A New Day Has Come - 05 - A New Day Has Come (Radio Remix).wma" width=80 height=26 autostart="0"></EMBED><br />
</p></p>

<p><strong>A New Day has come</strong><br />
Celine Dion</p>

<p>A new day, oh oh<br />
A new day, oh oh</p>

<p>I was waiting for so long<br />
For a miracle to come<br />
Everyone told me to be strong<br />
Hold on and don?t shed a tear</p>

<p>Through the darkness and good times<br />
I knew I?d make it through<br />
And the world thought I had it all<br />
But I was waiting for you</p>

<p>Hush, now<br />
I see a light in the sky<br />
Oh, it?s almost blinding me<br />
I can?t believe<br />
If I?ve been touched by an angel with love</p>

<p>Let the rain come down and wash away my tears<br />
Let it fill my soul and drown my fears<br />
Let it shatter the walls for a new sun<br />
A new day has come, oh</p>

<p>Where it was dark now there?s light<br />
Where there was pain now there?s joy<br />
Where there was weakness, I found my strength<br />
All in the eyes of a boy</p>

<p>Hush, now<br />
I see a light in the sky<br />
Oh, it?s almost blinding me<br />
I can?t believe<br />
If I?ve been touched by an angel with love</p>

<p>Let the rain come down and wash away my tears<br />
Let it fill my soul and drown my fears<br />
Let it shatter the walls for a new sun</p>

<p>A new day has</p>

<p>Let the rain come down and wash away my tears<br />
Let it fill my soul and drown my fears<br />
Let it shatter the walls for a new sun<br />
A new day has come, oh</p>

<p>Hush, now<br />
Well I see a light in your eyes<br />
All in the eyes of the boy<br />
I can?t believe<br />
If I?ve been touched by an angel with love<br />
I can?t believe<br />
If I?ve been touched by an angel with love</p>

<p>Hush, now<br />
(Ahh, ahh)<br />
A new day<br />
(Ahh, ahh)<br />
Hush, now<br />
(Ahh, ahh)<br />
A new day</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/04/index.php#000244" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-04-15T20:32:03Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.244</id>
<created>2009-04-15T20:32:03Z</created>
<summary type="text/plain"> وقتی خوب فکر کنی ، تا عمق وجودت حس می کنی که حتی از یه لحظه بعد هم خبر نداری و اون وقت حتی فردا هم به نظرت دور میاد......</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="praay.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/praay.jpg" width="400" height="287" /></p>

<p>وقتی خوب فکر کنی ، تا عمق وجودت حس می کنی که حتی از یه لحظه بعد هم خبر نداری و اون وقت حتی فردا هم به نظرت دور میاد...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/04/index.php#000243" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-04-05T21:01:50Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.243</id>
<created>2009-04-05T21:01:50Z</created>
<summary type="text/plain"> خب اینم از تعطیلات عید D: یه هفته ش رو رفتیم پیش علیرضا و بعد از این 6 ماه بالاخره دیدمش... زندگی همیشه پر از دوری ها و نزدیکی هاست و اگه انعطاف پذیر نباشی مثل یه نخ قطع...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="sky_fromAirplain.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/sky_fromAirplain.jpg" width="400" height="300" /></p>

<p>خب اینم از تعطیلات عید D:<br />
یه هفته ش رو رفتیم پیش علیرضا و بعد از این 6 ماه بالاخره دیدمش... زندگی همیشه پر از دوری ها و نزدیکی هاست و اگه انعطاف پذیر نباشی مثل یه نخ قطع می شی...</p>

<p>دیگه چه می خواستم چه نمی خواستم تعطیلات تموم شد و با وجودیکه حسابی دلم نمی خواست تموم شه از دیروز دوباره کار و زندگی شروع شد... یعنی الان 2 ماه بدجوووور شلوغ پیش رو دارم ! از هفته ی دیگه میان ترم ها و تحویل پروژه ها شروع میشه، بعدم که هنوز نفهمیدی چی شده فاینال ها ! یعنی اگر آدم نجنبه و از کلاس ها عقب بمونه راحت کارش تمومه. خلاصه اینکه اگه آدم برنامه ی درست نداشته باشه و با بی رحمی تمام خودش رو مجبور نکنه که ازش پیروی کنه هیچ امیدی به آخر ترمش نیست.</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>
