<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Snowyman</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/" />
<modified>2011-10-03T20:53:56Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.snowyman.com,2012://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.15">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2011, goli</copyright>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2011/10/index.php#000261" />
<modified>2011-10-03T20:53:56Z</modified>
<issued>2011-10-03T08:04:44Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2011://1.261</id>
<created>2011-10-03T08:04:44Z</created>
<summary type="text/plain"> چند روز پیشا به طور کاملا اتفاقی در حینی که داشتم از جلوی تلویزیون رد می شدم یه جمله ای به گوشم خورد که خیلی یه دفعه نظرم رو جلب کرد. مضمونش این بود: همه مون آرزو های مختلفی...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="having.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/having.jpg" width="400" height="269" /></p>

<p>چند روز پیشا به طور کاملا اتفاقی در حینی که داشتم از جلوی تلویزیون رد می شدم یه جمله ای به گوشم خورد که خیلی یه دفعه نظرم رو جلب کرد. مضمونش این بود:</p>

<p><em>همه مون آرزو های مختلفی داریم که برای رسیدن بهشون بی تابیم ولی یکی دیگه توی این دنیا هست که<b> تنها </b> آرزوش اینه که دیگه سرطان نداشته باشه.</em></p>

<p>واقعا چقدر خودمون از داشته هامون آگاهیم؟ کافیه یه ذره به مفهومش فکر کنیم تا ببینیم خوشبختی شاخ و دم نداره!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>طلسم شکسته شد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2011/03/index.php#000260" />
<modified>2011-10-03T08:20:37Z</modified>
<issued>2011-03-13T08:46:46Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2011://1.260</id>
<created>2011-03-13T08:46:46Z</created>
<summary type="text/plain">سلام سلام من بالاخره اراده م رو جمع کردم و طلسم رو شکستم. مدتهااااست که می خوام بیام بنویسم دوباره اما خب همیشه شروع دوباره یه کم سخته. وقتی یه چیزی شروع شده و دیگه رو غلتک (؟) افتادی دیگه...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>سلام سلام<br />
من بالاخره اراده م رو جمع کردم و طلسم رو شکستم. مدتهااااست که می خوام بیام بنویسم دوباره اما خب همیشه شروع دوباره یه کم سخته. وقتی یه چیزی شروع شده و دیگه رو غلتک (؟) افتادی دیگه کار سختی نیست. ولی اینطوری هی آدم امروز و فردا می کنه. اگه یه کم دیگه لفتش می دادم قشنگ می شد یه سال که هیچی ننوشتم اینجا.<br />
یک عالمههه هم اتفاق افتاده تو این مدت که آدم نمی دونه از کجاش شروع کنه. عروسی، خوندن واسه کنکور، انیمیشن، کلاسا، دوری، کانادا، از دست دادن ثبت نام کنکور، دنبال کارای دانشگاه دوییدن، تقریبا فارغ التحصیل شدن، بازم انیمیشن، مسافرتا، پیانو و .... <br />
خلاصه اینکه نمیشه به این راحتیا یه سال رو توی چهار تا جمله تعریف کرد. ولی از این به بعد سعی می کنم دوباره بنویسم.</p>

<p>نمی دونم هنوز کسی اینجا رو خواهد خوند یا نه.  به هر حال خدا پدر و مادر گوگل ریدر رو بیامرزه که باعث می شه معلوم شه اینجا از متروکیت در اومده. </p>

<p>به هر حال.... عید هم که داره میادو عید تمام کسایی که اینجا رو می خونن و نمی خونن مبارک. من که حسابی حس عید دارم ولی از خیلیا شنیدم که می گن بوی عید نمی اد. امیدوارم همه این بوی خوب رو حس کنن و کلییییی کیف کنن.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>و سالی دیگر...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2010/03/index.php#000259" />
<modified>2011-10-03T08:20:19Z</modified>
<issued>2010-03-19T21:03:23Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2010://1.259</id>
<created>2010-03-19T21:03:23Z</created>
<summary type="text/plain"> یک سال گذشت... چقدر سریع... امسال سالی بود پر از دوییدن ها ، پر از تلاش ها ، پر از تجربه ها و پر از شلوغی ها... سالی بود که قدم ها بزرگی برای آینده برداشتم! سعی کردم پایه...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="aim1.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/aim1.jpg" width="400" height="267" /></p>

<p>یک سال گذشت...<br />
چقدر سریع...</p>

<p>امسال سالی بود پر از دوییدن ها ، پر از تلاش ها ، پر از تجربه ها و پر از شلوغی ها...<br />
سالی بود که قدم ها بزرگی برای آینده برداشتم! سعی کردم پایه های زندگیم رو بسازم... چه از لحاظ کاری و چه چیزهای دیگه. شاید وقتی داشتم هر کدوم از قدم ها رو برمی داشتم صورت کلی هر تغییر رو می دونستم ولی عمق هر کدوم رو به مرور حس کردم. <br />
به این یک سال که فکر می کنم می بینم که تلاش خودم را تا مقدار خوبی کردم. ظاهر کارهام تغییر کرده بود. تا سال قبل شاید خیلی کلاس های متنوع تر می رفتم و هابی های زیاد تری داشتم و ظاهر هیجان انگیز تری داشت اما امسال حس می کنم تلاش هام سنگین تر و هدف مند تر بودن. و قابل ذکره که انرژی خیلی خیلی بیشتری هم برد! خیلی بیشتر از اونچه که فکرش رو می کردم.<br />
از اینکه راه رسیدن به آرزوهام و هدف هام رو روشن می بینم خوشحالم...</p>

<p>آرزو می کنم بتونیم زندگی ای هدفمند داشته باشیم...</p>

<p>دعا می کنم همه سالی فوق العاده داشته باشن!<br />
عیدتون مباررررررک</p>

<p align="center" dir="rtl">
<EMBED src="http://www.snowyman.com/musics/13-The_Prayer_(Feat._Charlotte_Churh).wma" width=80 height=26 autostart="0"></EMBED>
</p>

<p><strong>The Prayer</strong> <br />
Josh Groban - Charlotte Church</p>

<p>I pray you'll be our eyes<br />
And watch us where we go<br />
And help us to be wise<br />
In times when we don't know<br />
Let this be our prayer<br />
[As we go] our way</p>

<p>Lead us to a place<br />
Guide us with your grace<br />
to a place where we'll be safe</p>

<p>La luce che tu dai<br />
I pray we'll find your light<br />
Nel cuore resterà<br />
And hold it in our hearts<br />
A ricordarci che<br />
When stars go out each night<br />
L'eterna stella sei</p>

<p>Nella mia preghiera<br />
Let this be our prayer<br />
Quanta fede c'è<br />
When shadows fill our day</p>

<p>Lead us to a place<br />
Guide us with your grace<br />
Give us faith so we'll be safe</p>

<p>Sognamo un mondo senza più violenza<br />
Un mondo di giustizia e di speranza<br />
Ognuno dia la mano al suo vicino<br />
Simbolo di pace, di fraternità</p>

<p>La forza che ci dai<br />
We ask that life be kind<br />
E' il desiderio che<br />
And watch us from above<br />
Ognuno trovi amore<br />
We hope each soul will find<br />
Intorno e dentro sè<br />
Another soul to love</p>

<p>Let this be our prayer<br />
Let this be our prayer<br />
Just like every child<br />
Just like every child</p>

<p>Needs to find a place,<br />
Guide us with your grace<br />
Give us faith so we'll be safe</p>

<p>E la fede che<br />
Hai acceso in noi<br />
Sento che ci salverà</p>

<p>پ.ن. این آهنگ رو پارسال همین موقع آپلود کردم و گذاشتم و دوباره می ذارم. چون حسش رو خیلی دوست دارم... </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2010/01/index.php#000258" />
<modified>2011-10-03T08:18:39Z</modified>
<issued>2010-01-29T17:20:33Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2010://1.258</id>
<created>2010-01-29T17:20:33Z</created>
<summary type="text/plain">از هر چی دانشگاه بی در و پیکر و استاد خنگول و ثبت نام خنگول تر و چیزهای مشابه هست خسته شدم!...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>از هر چی دانشگاه بی در و پیکر و استاد خنگول و ثبت نام خنگول تر و چیزهای مشابه هست خسته شدم!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2010/01/index.php#000257" />
<modified>2011-10-03T08:18:54Z</modified>
<issued>2010-01-10T12:17:38Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2010://1.257</id>
<created>2010-01-10T12:17:38Z</created>
<summary type="text/plain"> جمعه بالاخره اولین جلسه ی اسکی بود... هوا عالی... جمعیت متعادل ... برف نسبتا مناسب ( هرچند که بهتره زودتر یه چیزایی از آسمون بیاد وگرنه ... ) و در کل لحظات فوق العاده... می دونی... ولی امسال با...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="ski 88_1.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/ski 88_1.jpg" width="400" height="533" /></p>

<p>جمعه بالاخره اولین جلسه ی اسکی بود... <br />
هوا عالی... جمعیت متعادل ... برف نسبتا مناسب ( هرچند که بهتره زودتر یه چیزایی از آسمون بیاد وگرنه ... ) و در کل لحظات فوق العاده...<br />
می دونی... ولی امسال با هر سال فرق داشت... با اینکه 8 سال با هم تمام این لحظات رو داشتیم ولی هیچ وقت فکرش رو می کردی یه روزی در این جایگاه باشیم؟ <br />
به راستی که چقدر زود روز ها می گذرن ... چقدر سریع...<br />
جمعه... تمام روز های گذشته از جلوی چشمانم می گذشت ... تک تک لحظه ها و خاطرات یادم مونده... همه شون... از اولین تا آخرینش... حتی مکالمات ...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2010/01/index.php#000256" />
<modified>2011-10-03T08:19:09Z</modified>
<issued>2010-01-04T16:55:52Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2010://1.256</id>
<created>2010-01-04T16:55:52Z</created>
<summary type="text/plain">خیلیییییی خسته م... تعطیلات می خوام......</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>خیلیییییی خسته م... تعطیلات می خوام...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/12/index.php#000255" />
<modified>2011-10-03T08:19:24Z</modified>
<issued>2009-12-07T12:48:20Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.255</id>
<created>2009-12-07T12:48:20Z</created>
<summary type="text/plain"> از پیچ ها گذشتم ، فصل های کتاب زندگیم رو پشت سر گذاشتم ، روز به روز پله ها رو بالا رفتم تا رسیدم به بالای پله ها... یه دنیای کاملا جدید رو جلوم دیدم... پله ها و پیچ...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="engagement.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/engagement.jpg" width="267" height="400" /></p>

<p>از پیچ ها گذشتم ، فصل های کتاب زندگیم رو پشت سر گذاشتم ، روز به روز پله ها رو بالا رفتم تا رسیدم به بالای پله ها... یه دنیای کاملا جدید رو جلوم دیدم...<br />
 پله ها و پیچ ها و فصل ها ادامه دارن ولی در یه دنیای دیگه... هدف ها هنوز هم پایدارن و جلو می رم تا بهشون برسم ولی این بار تنها نه...<br />
تمام سعی ام در این خواهد بود که این پله ها همچنان رو به بالا برن و هر روز بالاتر از دیروز باشیم...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/11/index.php#000254" />
<modified>2011-10-03T08:19:37Z</modified>
<issued>2009-11-24T14:53:58Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.254</id>
<created>2009-11-24T14:53:58Z</created>
<summary type="text/plain"> بعد از یک عالمه وقت من اومدم D: و این ننوشتن به این معنی نبوده که هیچ اتفاقی نیفتاده و چیزی برای نوشتن نبوده! برعکسش انقدر اوضاع شلوغ بوده که اصلا وقت نبود بیام بنویسم. هی هرروز (مخصوصا توی...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="root.jpg" src="http://www.snowyman.com/root.jpg" width="400" height="270" /></p>

<p>بعد از یک عالمه وقت من اومدم D:<br />
و این ننوشتن به این معنی نبوده که هیچ اتفاقی نیفتاده و چیزی برای نوشتن نبوده! برعکسش انقدر اوضاع شلوغ بوده که اصلا وقت نبود بیام بنویسم. هی هرروز (مخصوصا توی ترافیک که هرروز داره قشنگ تر هم می شه) کلی موضوع تو ذهنم میومد که بیام بنویسم اما وقتی می رسم خونه انقدررررر خسته می شم که واقعا نمی تونم کارای عادی رو بکنم چه برسه به آپدیت! <br />
حالا سعی می کنم به مرور بیام تمام موضوع هایی که به ذهنم رسیده بود رو هر کدوم رو یه پست براشون بذارم.<br />
فعلا که درگیر روزهای پر از کار هستم. این ترم ، اولین باری بود که به این نتیجه رسیدم که واقعا دیگه نمی کشم تمام برنامه هام رو اجرا کنم. یعنی تونستنش می شه ولی یه جورایی انگار سطح انتظارم از کیفیت کارهام بالاتر رفته. قبلا هم به کیفیت خیلی اهمیت می دادم اما الان حس می کنم دلم می خواد خیلی بهتر باشه . خلاصه اینکه کلاس ها و اینا خیلی هاشون رو کنسل کردم ( یعنی در حالت تعلیق در آوردم) تا تابستون که ایشالا فکر کنم تقریبا دانشگاه کلا بتمومه و آماده شم برای کنکور. <br />
یه کاری هم که کردم و البته خب یه جورایی جای کلاس هایی که می رفتم رو داره پر می کنه و خیلی خوشحالم از مسیری که توش قرار گرفتم اینه که دارم تو مجتمع فنی یه دوره ای داره برای انیمیشن رو می رم!! خیلی خوبه و ایشالا دروازه ایه برای رویاهایی که سالها تو ذهنم پروروندمش.<br />
کلا یه فصل دیگه از کتاب داره تموم می شه و دارم می رسم به یه فصل دیگه... با تمام راز و رمز ها و  هدف ها و سختی ها و لذت هاش...</p>

<p>پ.ن. خدای من... هزاران بار از خودم می پرسم این همه خوشبختی رو چرا به من می دی؟ و فقط می تونم هزار بار از بابت این همه امکانات تشکر کنم ازت... تشکری که قابل بیان نیست و گوشه ای از این همه لطف رو بیان نمی کنه...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/09/index.php#000253" />
<modified>2009-12-07T13:11:08Z</modified>
<issued>2009-09-19T20:20:41Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.253</id>
<created>2009-09-19T20:20:41Z</created>
<summary type="text/plain"> به نظر میاد نقطه های عطف زندگی، اون لحظه هایی که قراره ورق زده بشه و فصل کتابت عوض بشه از بقیه ی لحظه ها سخت تر و پیچیده ترن... وقتایی که با مناظر جدید پشت پیچ های جاده...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="effort.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/effort.jpg" width="267" height="400" /></p>

<p>به نظر میاد نقطه های عطف زندگی، اون لحظه هایی که قراره ورق زده بشه و فصل کتابت عوض بشه از بقیه ی لحظه ها سخت تر و پیچیده ترن... وقتایی که با مناظر جدید پشت پیچ های جاده مواجه می شی در عین حال که غرق زیبایی های جدید می شی ، با پستی بلندی های جدید هم مواجه می شی و باید یاد بگیری از روی چاله های جدید چه طوری بپری...<br />
وقتی یه مدت گذشت و یاد گرفتی چه طوری از روی اون چاله ها بپری، دیگه وقتشه که خودت رو به مسیر های جدید برسونی و با چاله های بزرگتر و بزرگتر رو به رو بشی... همیشه اوایلش سخته اما هر بار که با یکیشون دست و پنجه نرم کردی یه پله پیشرفت کردی! حتی اگه توشون افتادی، بلند شو و ادامه بده... <br />
...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>از بعضی چیزا باید ترسید...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/09/index.php#000252" />
<modified>2009-12-07T13:10:38Z</modified>
<issued>2009-09-04T10:50:02Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.252</id>
<created>2009-09-04T10:50:02Z</created>
<summary type="text/plain"> معمولا وقتی می گن از چی می ترسی ، ذهن به دنبال چیز های قابل لمس و جاندار می ره ! ولی برای من همیشه هیچ چیز ترسناک تر و دلهره آور تر از سو تفاهم نبوده... امروز فکر...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="drowned.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/drowned.jpg" width="384" height="480" /></p>

<p>معمولا وقتی می گن از چی می ترسی ، ذهن به دنبال چیز های قابل لمس و جاندار می ره ! ولی برای من همیشه هیچ چیز ترسناک تر و دلهره آور تر از سو تفاهم نبوده...<br />
امروز فکر می کنم چیزای دیگه ای هم هست که باید ازشون ترسید... چیزایی که می تونن باعث شن از مسیرت منحرف شی ... چیزایی که می تونن خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی سرنوشتت رو تغییر بدن... می تونن نه تنها جلوی با سرعت شنا کردنت رو بگیرن بلکه به پایین می کشنت و وقتی متوجه می شی که دیگه از سطح آب خیلی دور شدی ...<br />
از صفاتی مثل مغرور شدن...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>21...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/08/index.php#000251" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-08-21T20:17:26Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.251</id>
<created>2009-08-21T20:17:26Z</created>
<summary type="text/plain"> امید... هدف... رسیدن... تجربه های بی نظیر... حس های جدید... پیچیدگی... تلاش... دعا... دعا......</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="21.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/21.jpg" width="266" height="400" /></p>

<p>امید...<br />
هدف...<br />
رسیدن...<br />
تجربه های بی نظیر...<br />
حس های جدید...<br />
پیچیدگی...<br />
تلاش...<br />
دعا...<br />
دعا...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/08/index.php#000250" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-08-03T14:21:54Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.250</id>
<created>2009-08-03T14:21:54Z</created>
<summary type="text/plain">شنبه آخرین پروژه هم تحویل داده شد و پرونده ی این ترم بسته شد ،حالا خوب و بدش رو نمی دونم... (البته هنوز آخرین قدم یعنی اومدن همه ی نمره ها مونده) بالاخره تابستون اومد... اما حسش رو ندارم... نمی...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>شنبه آخرین پروژه هم تحویل داده شد و پرونده ی این ترم بسته شد ،حالا خوب و بدش رو نمی دونم... (البته هنوز آخرین قدم یعنی اومدن همه ی نمره ها مونده)<br />
بالاخره تابستون اومد... اما حسش رو ندارم... نمی دونم دقیق امروز فقط حسش رو ندارم یا کلا ندارم P:</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>چرا؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/08/index.php#000249" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-08-01T20:24:18Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.249</id>
<created>2009-08-01T20:24:18Z</created>
<summary type="text/plain"> چقدر پیچیده ست... چه حس عجیبیه ! به عمقش که فکر می کنی تمام وجودت رو می گیره! حتی از یک ثانیه بعد هم خبر نداری... هیچ وقت قبلا به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه روز این...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="hard.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/hard.jpg" width="475" height="480" /></p>

<p>چقدر پیچیده ست... چه حس عجیبیه ! به عمقش که فکر می کنی تمام وجودت رو می گیره! حتی از یک ثانیه بعد هم خبر نداری...<br />
هیچ وقت قبلا به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه روز این طوری بشه... اینکه هر شب شنیدن صدای الله اکبر برام عادی بشه... اینکه این همه بی عدالتی رو یه جا ببینم! اینکه این همه بی وجدانی رو حس کنم! <br />
نمی تونم هضم کنم... یعنی این ناشی از تشنگی قدرت که برای دست یافتن بهش به اسم اسلام چنگ زده شده و این چهره رو پیدا کرده یا اینکه خرافات چشم ها رو کور کرده؟؟</p>

<p>پ.ن. چه روز بدی بود... کلی مطلب غیر قابل هضم... کلی حس تنهایی...</p>

<p>پ.ن. کلی درگیری... کلی دلتنگی...</p>

<p>گاهی دلت می خواد خیلی چیزا بگی... می دونی یه سو تفاهم بیشتر نیست... می دونی خیلی چیزا رو باید بگی... گاهی موضوع خیلی ساده ست... اما چرا هیچ حرفی نمی تونه بیرون بیاد؟ هیچ تلاشی نمی تونی بکنی... فقط دلتنگی رو حس می کنی... یه چیزی جلوت رو می گیره!<br />
پ.ن. همیشه باید از حال لذت برد... می دونم لحظات هیچ کدوم بر نمی گردن و همیشه هی آرزو می کنیم که زمان جلو بره و یه وقت دیگه بیاد بدون اینکه توجه کنیم که این عمرمونه که داره می گذره... میدونم... اما الان واقعا الان رو نمی خوام... یعنی بعدتر بهتر خواهد بود؟؟ </p>

<p>البته فراموش نمی کنم که چقدررر نعمت الان دارم... و در عین حال که می خوام زمان بگذره از ته دلم شکرگزارم... اونقدر خوشبختم که احساس شرمندگی می کنم....</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/07/index.php#000248" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-07-03T04:13:37Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.248</id>
<created>2009-07-03T04:13:37Z</created>
<summary type="text/plain"> عجب ماه خسته کننده ای بود... خدا رو شکر فعلا که تقریبا یه کم آروم شده (با موفقیتش رو نمی دونم) حالا تا دوباره در مورد پروژه ی کامپایلر یه صحبتی بشه. فعلا که هیچ کدوم از بچه ها...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p><img alt="miss_you.jpg" src="http://www.snowyman.com/images/miss_you.jpg" width="400" height="268" /></p>

<p>عجب ماه خسته کننده ای بود... خدا رو شکر فعلا که تقریبا یه کم آروم شده (با موفقیتش رو نمی دونم) حالا تا دوباره در مورد پروژه ی کامپایلر یه صحبتی بشه. فعلا که هیچ کدوم از بچه ها از ترس اینکه تی ای یادش بیفته که باید پروژه رو تعریف کنه ادامه شو، صداش در نمیاد که ببنیم چی قراره بشه :)) <br />
خیلی ترم سختی بود. واقعا خسته شدم. به طوری که دو روز پیش که پروژه ی شبکه (از راه دور) تحویل داده شد (و به اندازه ی 10 سال پیر شدم سرش ) با اینکه خیلی دلم می خواست بیام آپدیت کنم اما حتی نمی تونستم فکر کنم که چی باید بنویسم.<br />
خدا رو شکر کمرم هم تا سر امتحانا بهتر شد و تونستم برم امتحانا رو بدم. خیلی نگران بودم که نتونم.<br />
الانم فعلا در مسافرت به سر می برم و سعی داره می شه که بهم خوش بگذره اما ته دلم یه جوریه... </p>

<p align="center" dir="rtl">
<EMBED src="http://www.snowyman.com/musics/10-Long_Goodbyes.wma" width=80 height=26 autostart="0"></EMBED>
</p>

<p><strong>Long Goodbyes</strong><br />
Camel</p>

<p>Down by the lake<br />
a warm afternoon -<br />
breezes carry children's balloons.<br />
Once upon a time,<br />
not long ago,<br />
she lived in a house by the grove.<br />
And she recalls the day,<br />
when she left home...</p>

<p><br />
Long good-byes,<br />
make me so sad.<br />
I have to leave right now.<br />
And though I hate to go,<br />
I know it's for the better.<br />
Long good-byes,<br />
make me so sad.<br />
Forgive my leaving now.<br />
You know I'll miss you so<br />
and days we spent together.</p>

<p><br />
Long in the day<br />
moon on the rise -<br />
she sighs with a smile in her eyes.<br />
In the park,<br />
it's late afterall,<br />
she sits and stares at the wall.<br />
And she recalls the day,<br />
when she left home...</p>

<p><br />
(repeat chorus)<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.snowyman.com/archives/2009/06/index.php#000247" />
<modified>2009-09-13T18:11:32Z</modified>
<issued>2009-06-01T21:57:14Z</issued>
<id>tag:www.snowyman.com,2009://1.247</id>
<created>2009-06-01T21:57:14Z</created>
<summary type="text/plain">به این می گن توفیق اجباری! یه هفته مونده به امتحانا خونه نشین شدم و با توجه به اینکه جایی هم نمی تونم برم مجبورم درس بخونم :)) تازه یه خوبی دیگه هم که داشت این بود که کلا به...</summary>
<author>
<name>goli</name>

<email>goli.sharif@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.snowyman.com/">
<![CDATA[<p>به این می گن توفیق اجباری!<br />
 یه هفته مونده به امتحانا خونه نشین شدم و با توجه به اینکه جایی هم نمی تونم برم مجبورم درس بخونم :)) تازه یه خوبی دیگه هم که داشت این بود که کلا به دلیل کوتاهی ترم 3 روز برامون فرجه گذاشته بودن حالا من با خیال راحت و با دلیل موجه از یه هفته زودتر فرجه ها رو شروع کردم... البته دیگه واقعا دارم خسته می شم. خیلی سخت بود... اونم برای منی که به زور وقت می کردم یه کم بشینم حالا 3 روزه که فقط خوابیدم. البته دیگه طاقت ندارم و کم کم دیگه از جام پا شدم. می خوام زودتر خوب شم. دیگه بسه!</p>

<p> خدا به خیر بگذرونه این امتحانا رو و از اون مهمتر پروژه ها رو...<br />
حالا تازه یکی از امتحانامون که 23 ام بود افتاده به خاطر انتخابات به 30 ام. کلی دلم رو صابون زده بودم که از 26 ام دیگه می تونم برم کیفش رو ببرم :( یعنی اینا از اول نمی دونستن انتخابات داریم که الان عوض نکنن برنامه هارو. اگه کسی به من خبر نمی داد چی می شد؟؟؟ تازه 29 ام هم ما می خواستیم بریم مسافرت...</p>

<p><br />
پ.ن1. خونه نشین شدنم به خاطر سقوط از اسب مهربونمه که شوتم کرده<br />
پ.ن2. حس فوق العاده و در ضمن عجیبی دارم... به جلو نگاه می کنم و تغییرات رو حس می کنم.... خدایا به تو توکل می کنم...</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>

