« | Main | »

August 01, 2009

چرا؟

hard.jpg

چقدر پیچیده ست... چه حس عجیبیه ! به عمقش که فکر می کنی تمام وجودت رو می گیره! حتی از یک ثانیه بعد هم خبر نداری...
هیچ وقت قبلا به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه روز این طوری بشه... اینکه هر شب شنیدن صدای الله اکبر برام عادی بشه... اینکه این همه بی عدالتی رو یه جا ببینم! اینکه این همه بی وجدانی رو حس کنم!
نمی تونم هضم کنم... یعنی این ناشی از تشنگی قدرت که برای دست یافتن بهش به اسم اسلام چنگ زده شده و این چهره رو پیدا کرده یا اینکه خرافات چشم ها رو کور کرده؟؟

پ.ن. چه روز بدی بود... کلی مطلب غیر قابل هضم... کلی حس تنهایی...

پ.ن. کلی درگیری... کلی دلتنگی...

گاهی دلت می خواد خیلی چیزا بگی... می دونی یه سو تفاهم بیشتر نیست... می دونی خیلی چیزا رو باید بگی... گاهی موضوع خیلی ساده ست... اما چرا هیچ حرفی نمی تونه بیرون بیاد؟ هیچ تلاشی نمی تونی بکنی... فقط دلتنگی رو حس می کنی... یه چیزی جلوت رو می گیره!
پ.ن. همیشه باید از حال لذت برد... می دونم لحظات هیچ کدوم بر نمی گردن و همیشه هی آرزو می کنیم که زمان جلو بره و یه وقت دیگه بیاد بدون اینکه توجه کنیم که این عمرمونه که داره می گذره... میدونم... اما الان واقعا الان رو نمی خوام... یعنی بعدتر بهتر خواهد بود؟؟

البته فراموش نمی کنم که چقدررر نعمت الان دارم... و در عین حال که می خوام زمان بگذره از ته دلم شکرگزارم... اونقدر خوشبختم که احساس شرمندگی می کنم....

Posted by goli at August 1, 2009 11:54 PM

Comments