« December 2008 | Main | February 2009 »

January 25, 2009

اندر احوالات ثبت نام

challenge.jpg

هه من بالاخره اومدم :)
می خواستم همون 4 شنبه که امتحانام تموم شد بپرم بیام آپدیت کنم و شادمانی و ذوق زدگی خودم رو اعلام کنم اما انقدررررر خسته بودم که حتی حال آپدیت کردن رو نداشتم. بعدم انقدر برنامه داشتم برای تعطیلات که تا الان وقت نشده بود بیام.
تا اینجای تعطیلات که خیلیییی عالیه و هیچ ملالی نیست جز فکر اینکه از شنبه دوباره ترم شروع می شه و تعطیلات تموم می شه :(
البته بگذریم که اسما تعطیلیم ها! دیروز که تحویل پروژه داشتیم بعد خیلی قشنگ از صبح کله سحر تا 6 بعد از ظهر دانشگاه بودم. بعد امروزم که ثبت نام داشتیم. خود ثبت نام عمر آدم رو نصف می کنه. یعنی من حساب کردم با این روند به مهندس شدن دیگه نمی رسم!
امروزم یه بساطی بود هااا! البته من دارم کم کم یاد می گیرم یه کم بی خیال باشم و حرص نخورم چون هییییچ فایده ای نداره. حالا ماجرا های امروز این بود که، فکر کن 5 دقیقه مونده به اینکه زمان ثبت نام شروع بشه، همه آماده ن که تا ساعت شد 8:50 بپرن ثبت نام کنن، یه جورایی مثل مسابقه! بعد سایت داره از آدم می ترکه، ( صحنه ی اینکه یه چند نفرم دماغشون چسبیده به شیشه از شدت جمعیت) بعد منم مثلا اومدم زرنگ بازی در بیارم از ساعت 7 رفتم دانشگاه که جای لپ تاپ گیر بیارم، خوشحال و خندان آماده نشستم و به آدمایی که لپ تاپ به دست این ور اون ور می دون که جای لپ تاپ گیر بیارن نگاه می کنم.بعد وقتی به شمارش معکوس می رسیم یه دفعه وایرلس قطع می شه!!!!
من که دیدم امیدی نیست و این ور اون ور رفتن برای حل مشکل کاری از پیش نمی بره، با آرامش رفتم تو سایت به گروهی از دوستان که 10 نفری دور یه سیستم جمع شدن و نوبتی وارد سیستمشون می شن پیوستم . هی هم سعی می کردم به این فکر نکنم که درس طلسم شده ی تربیت بدنی 1 که دیگه دارم پیر می شم هنوز نتونستم برش دارم الان پر می شه. خلاصه بالاخره نوبتم شد. بعد حالا تصور کنید بعد این همه زحمت میای بری تو قسمت ثبت نام می بینی نمی ذاره ثبت نام کنی!!!!! چراااا؟؟؟ چون n سال پیش من یه واحد تابستونی بر داشته بودم، بعد واحدای تابستونی اینجا پولیه، بعد حالا همه موقع ثبت نام تا شهریه رو پرداخت نمی کردن اصلا نگاهشون هم نمی کردن چه برسه به ثبت نام. بعد حالا خطا می داد که بدهی پیشین داری!!! خلاصه همه کسایی که تا حالا ترم تابستونی برداشته بودن هی این ور می دویدن هی اون ور می دویدن. منم همچنان تمرین می کردم آرامش خودم رو حفظ کنم به پر شدن واحد ها هم فکر نکنم. جلوی تخیلم رو هم بگیرم که صحنه ای رو که با 2 واحد دارم زندگی می کنم رو به ذهنم راه ندم. خلاصهههه... دیگه کم کم داشت هر چی رشته بودم پنبه می شد و منم داشتم تمرین هام رو فراموش می کردم که بعد از 1 ساعت همه ی مشکلا رفع شد منم شروع کردم به ثبت نام. خداییش خیلییی شانس آوردم که جز همون درس طلسم شده به مشکل دیگه ای بر نخوردم ( یک معجزه).
لازم به ذکره که اون قولی که به خودم داده بودم که دیگه واحد زیاد بر ندارم رو هم فراموش نکردم و جزو تمرین های یاد شده بود که از گرفتن واحد زیاد خودداری کنم مخصوصا که خیلی وسوسه انگیز بود با وجود اجازه ی برداشتن 24 واحد ( چون از بس من خفنم این ترم معدلم بالای 17 شد، البته نمره همه درسام نیومده با توجه به خراب کردن دو امتحان آخر، خفن بودنم به پایان می رسه) بازم کم بر دارم.

Posted by goli at 12:35 PM | Comments (7)

January 06, 2009

احساس می کنم احتیاج دارم بیشتر روی معنای عزاداری فکر کنم.
وقتی می گیم امروز رو به احترام یه نفر، حالا یا یه آدم بزرگ مثل امام یا حتی برای وقتی که یکی از نزدیکان یا یکی که خیلی دوست داشتیم رو از دست دادیم، سوگواری می کنیم یعنی چی؟ همیشه برام سوال بوده آیا رنگ لباسی که من می پوشم مهمه؟ من خودم همیشه می گم نه، وقتی من غمگینم رنگ لباسم هیچی رو نشون نمی ده! اما با توجه به چیز هایی که معمولا اطرافیان می گن کم کم داره برام این شبهه ایجاد می شه که شاید واقعا اون قدر که باید ناراحت نیستم که مثلا لباس با رنگ غمگین نمی پوشم. و یا اینکه آدم وقتی عزاداره اگه کاری که دوست داره رو انجام بده، مثلا رفتن کلاس خاصی، آیا این تناقض داره؟ اگه بحث سر نفس کاره یعنی اگه من اون کار رو دوست نداشتم انجام بدم و از سر اجبار مجبور بودم آیا باز هم همون قدر منعم می کردن؟ و آیا اگه من اون کار رو انجام ندم یا لباس خاصی رو بپوشم به سوگواریم اضافه می شه؟
من خودم می گم نه. و به نظر من باید احترام گذاشتن رو جور دیگه ابراز کنیم، مثلا اگه من به امام حسین خیلی علاقه دارم توی یه همچین روزهایی به جای اینکه فلان لباس رو بپوشم و به جای اینکه به کارای مفید نپردازم و روزم رو حروم کنم، ترجیح می دم برای ابراز احترامم کارایی رو که در نظر امام حسین والا بوده رو بیشتر انجام بدم و سعی کنم توی این روزا خیلی بیشتر حواسم باشه که آدم خوبی باشم.
اما دوست دارم بیشتر روی چیزایی که گفتم فکر کنم، چون مطمئمن نیستم از تحلیلم و نمی دونم آیا چیزایی که زیر سوال بردم درسته یا نه...

حالا جدا از حرفای بالا، من نمی دونم چرا جماعت امروز از نظر فرهنگی هم برگشته بودن به 1400 سال پیش!! اصلا یه جور اعصاب خورد کنی بود! پیاده ها هر جا دلشون می خواست راه می رفتن ( دسته نه ها! پیاده های معمولی) ماشین ها هر جا دلشون می خواست ورود ممنوع میومدن، بدون راهنما یه دفعه می پیچیدن، هر جا دلشون می خواست پارک می کردن!! یه جا که یارو خیلی قشنگ ماشینش رو جلو یه کوچه پارک کرده بود می گفت برید از یه جا دیگه این کوچه بسته ست چون ایشون داشت شربت می داد. در روزای عادی وضع انقدر خراب نیست، هست؟

Posted by goli at 09:23 PM | Comments (6)