« به کجا می ریم آخر؟؟؟ | Main | »
September 22, 2008

1. خداحافظ تابستوووون، خداحافظ ...
2. هیچ وقت نتونستم این موضوع رو برای خودم توجیه کنم! هزار بار در موردش نوشتم! هرروز نمونه هاش رو می بینم و نمی تونم عدالت خدا رو درک کنم... بارها بچه ی روزنامه فروش رو دیدم و ساعت ها فکر کردم که چرا اون جاش اونجاست و من اینجام و هیچ کدوم دخالتی نداشتیم. و آخرش گذاشتمش برای یه وقت دیگه... اما وقتی می بینم توی موضوعی به این نزدیکی هم به این مشکل بر خوردم و وقتی عمقش رو حس می کنم و می بینم که راه به اندازه ی راه بین من و بچه ی روزنامه فروش دور نیست درک و قبولش خیلی سخت تر از قبله ! نمی تونم قبول کنم بذارمش برای بعد! سعی می کنم بفهمم حالا وظیفه ی من چیه؟ چه کاری از دست من بر میاد؟ وظیفه ای سنگین روی دوش هام حس می کنم و در عین حال این رو هم حس می کنم که ممکنه نقشی رو من نتونم ایفا کنم، نتونم تاثیری بذارم... با تمام وجودم آرزو می کنم یکی می تونست جوابم رو بده! یکی فرا تر از انسان های عادی...
Posted by goli at September 22, 2008 10:55 PM
Comments
خوب میخواستم مثل بقیه ازکامنت گذاشتن برای این قست بگذرم ولی..
واقعا قشنگ نوشتی مطلبی که همون به راحتی از جلوش میگزریم و به راحتی رد میشیم..
Posted by: سارا at February 15, 2009 02:45 PM