« May 2008 | Main | July 2008 »

June 13, 2008

دیدید آدم می دونه کلیییی درس داره، کلیییی امتحان داره، کلیییی تمرین داره اما نمی تونه بشینه درس بخونه و اصلا حسش نمیاد؟ (امیدوارم دیده باشید وگرنه باید برم یه فکری به حال خودم بکنم !!! D: ) خلاصه و شرایط خطرناکیه چون ممکنه بعدا به گریه و بدبختی ختم بشه!
من کشف کردم که تنها و موثرترین راه حل اینه که آدم خودش رو مجبور کنه!! و با دیکتاتوری تمام خودش رو روی صندلی نگه داره!! کمی مسخره ست ولی واقعا جواب می ده!! چون فقط 5 دقیقه طول می کشه و آدم به راه راست هدایت می شه...

پ.ن: چراااا تابستووون نمیااااد...
پ.ن2: هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم... خواهشا دعا کنید براااااام... یه حسی به من می گه پایان روز سپید سیاه است...

Posted by goli at 06:24 PM | Comments (8)

June 08, 2008

merged.jpg

از اون اول که شروع به نوشتن کردم ، وقتی یه چیزی می نوشتم به این فکر نمی کردم که جوری باشه که کسی بیاد برام کامنت بذاره و برای دل خودم می نوشتم اما با دیدن هر کامنت همیشه کلی ذوق می کردم و می کنم. خلاصه اینکه ممکنه تاحالا به طور مرتب به دونه دونه ی کامنت ها جواب نداده باشم اما دونه دونه رو با دقت می خونم و با دیدن هر کدوم یه عالمههههه کیف می کنم!
اما هیچ وقت به اندازه ی کامنت های پست قبل ذوق نکرده بودم P:

وای که امتحانا هم داره شروع می شه! شنبه امتحان مدار دارم!!! خدا به خیر بگذرونه!!!
من که دارم لحظه شماری می کنم برای تابستون! امسال عمرا واحد تابستونی بردارم! کلییییییی برنامه دارم!
راستی یکی از کارای هیجان انگیزی که گفتم این بود که یه چند وقته اسب سواری رو شروع کردم و حالا که به این موفقیت دست یافتم که از قسمت لانج که مال مبتدی هاست بیرون اومدم و چون از هیجان دارم میترکم گفتم اعلام کنم D:
البته جمعه اگه بودید به خنده ی مفصل می کردید. چون توی لانج افسار اسب دست آدم نیست و فقط باید یاد گرفت که تمرین ها رو با تعادل انجام داد و ریتم ها دست آدم بیاد که تاق تاق پرت نشه رو زین و یورتمه رو خوب رفت و اینا اما توی مانژ دیگه افسار و کنترل اسب دست خود آدمه و من یه ماجرای مفصل با اسبم داشتم!!! می خواستم برم چپ میرفت راست، میخواستم یورتمه برم یه دفعه وای میساد هر کاری هم می کردم راه نمی افتاد!!! فکر کنم اسب ها می فهمن کیا تازه کارن که اونارو اذیت کنن!!!!
خلاصه اینکه قرار بود دور زمین حرکت کنم و میشد منو دید که دور دایره ای که حرکت میکردیم میرا می شدم. :))) اما فکر نکنین دیگه باقالی ام ها!!! فکر کنم دفعه ی دیگه کلی کنترلش دستم بیاد و جدا از اون کلییی خوب یورتمه و کارای دیگه رو میتونم انجام بدم. D:

پ.ن: خواهشا به این قسمت که میگم یورتمه رفتم نخندید!!! خودم نه ، منظور اسب است!!! دیگه نمی دونم چه جوری می شه گفت که این برداشت نشه D:

پ.ن2: دیوونگی که شاخ و دم نداره!!! انقدر این واقعه تاریخی بود که باید اعلام کرد!! من بعد از 6 سال رفتم موهامو کوتاه کردم حسابییییی! و در کمال تعجب خیلی ناراحت نیستم :) اونهایی که دیده بودن منو کاملا اهمیت موضوع رو می تونن درک کنن!!!

Posted by goli at 08:29 PM | Comments (6)