« March 2008 | Main | May 2008 »
April 18, 2008

زندگی بی معنی به زندگی کسی می گن که هیچ هدفی تو زندگیش نداره و صبح رو به امید فردا به شب می رسونه ، روز ها رو به امید رسیدن تعطیلات می گذرونه... بدون اینکه برنامه ریزی مشخصی داشته باشه زندگی می کنه... روز هاشم پر از استرس های درس نخوندنش می کنه و حتی از علافیش هم لذت نمی بره!! از اون بی معنی تر زندگی کسیه که میدونه چه راهی رو باید بره، می دونه دوست داره آینده ش چه جوری باشه، می دونه هدفش چیه ولی قدمی در راهش بر نمی داره!!! حتی اگه ندونستن رو بشه با هزار زحمت بهانه کرد دومی دیگه بهانه ای نداره و شایسته ی سرزنشه!!
حالا با آدم ضعیف و تنبلی که حوصله ی هیچ کاری رو نداره و با فکر کردن به هدف های بزرگش فقط عذاب بیشتری می کشه چی کار باید کرد؟؟؟؟
پ.ن: ممکنه پشت هر چهره ی آفتابی ای دلی طوفان زده و ابری گم شده باشه...
پ.ن2: I just wish.................................................. :((((((((
پ.ن 3 : خوبه یاد بگیریم تا هیچ وقت یادمون نره که دنیا زیباست ، این ماییم که گاهی از رو دلتنگی نازیبا می بینیمش... هر چقدر هم طوفانی و مه آلود باشم باز هم خدایا شک ندارم که متشکرم ازت...
Posted by goli at 12:21 AM | Comments (5)
April 01, 2008
یه پست خیلی خیلی طولانییی
خب بالاخره بعد از کلی وقت اومدم که ماجراهارو تعریف کنیم. تا الان مسافرت بودم در نتیجه مجبورم همه رو یه جا بگم :) خلاصه اینکه از الان بگم خیلی خیلی طولانیه!!
اول از همه اینکه همه ی چیزایی که در مورد اسکی می خواستم بگم رو تقریبا همه رو یادم رفته :(( هر چی هم فکر می کنم یادم نمیاد چی ها می خواستم بگم!!! به طور مختصر اون چیزی که یادم میاد رو می گم :)
اول اینکه تقریبا برفی وجود نداشت!! اما خیلی خوش گذشت. چون هوا خیلییییی خوب بود و پیست هم حساااابییی خلوت. بیشتر هم به جای اینکه اسکی کنیم شیطونی کردیم D:
یه جای پیست بود که علنا دیگه برفی نداشت!!! و کاملا پوشیده از سنگ و گیاه بود!! اینکه می گم برف نداشت معنی ش این نیست که سنگ ها زده بود بیرون هااا! معنیش اینه که هیچی برف نبود!!! و مجبور شدیم چوب هامون رو در بیاریم اون قسمت رو پیاده بریم!!! یه سناریو هم ازش ساختیم:
اینجا جاییه که یه دفعه می بینی رسیدی به علف زار و اگر لحظه ای دیر تر ترمز می کردی می تونستی با چوب هات و شاید هم دست و پات خداحافظی کنی!!
و با قیافه ای افسرده و ناامید دست از پا درازتر به فکر فرو میری که چی کار کنی!!
و در اینجا تصمیم گرفته میشه و چوب بر دوش به راه می افتی به امید یافتن برف...
اینم نمایی از پیست بیچاره ی سنگ زده ی خلوت...
البته همون طور که دیده می شه استثنا جای برف دار هم پیدا می شد:
درست بعد از این روز، راهی دیزین شدیم. که در راه به ترافیکی بسی عظیم خوردیم و راه یکی دو ساعته رو 4 ساعته رفتیم. دو روز هم اونجا اسکی کردم و این بار کاملا تنها!! چون هیچکس حوصله ی اسکی نداشت. منم بدون اینکه کم بیارم تنها رفتم و به مقدار خوبی کیف داد و حسابی آرامش بخش بود. مخصوصا که آهنگ های ملایم هم گوش میدادم در حالی که نسیمی ملایم می وزید. برف دیزین خیلی بهتر بود حداقل قله ش و خوبی ش این بود که قسمت هایی که سنگ ها بدجور بیرون زده بود یه علامتی پرچمی زده بودن! تازه یه روز بعد از اسکی عصر ش هم رفتم استخر که خیلییی کیف داد.
متاسفانه چون سختم بود دوربینم رو هی با خودم حمل کنم عکسی در دست نیست. فقط چند تا رو موبایلمه که USB ندارم :(
بعد هم که برگشتیم به فاصله ی چند روز رفتیم یزد.
که اونم خوب بود. اول که رفتیم یه مشکلی که پیش اومد این بود که مسئول پذیرش اشتباه کرده بود و به جای 9 ام 10 ام برای ما اتاق گرفته بود و بعد از کلی بحث قبول کرد که اشتباه کرده و با هزار زحمت اتاق برامون جور کرد (هر چند که کیفیت نداشت) و گفت فرداش عوض میکنه که فرداش هم تقریبا پیچوند و یکی رو فقط عوض کرد :)) اما در کل خیلی خوب بود همه چی مخصوصا محوطه ی هتل.

نمایی از یکی از بادگیر های یزد. خیلی مکانیزم جالبی دارن!!

کلی هم جا های تاریحی رفتیم دیدیم. که انقدر زیاد بود اسم همه شون رو یادم نموند!!
دو جایی که خیلی خوشم اومد یکی قلعه ی قدیمی نارین بود که در شهر میبد قرار داره و بعد از ارگ بم بزرگترین قلعه ی ایران بوده.


و یکی دیگه هم معبد زرتشتیان که به "چک چک" معروف هست.
قداست این معبد مثل قداست مکه برای ماست و مراسم مخصوصی رو توی خرداد در اونجا اجرا می کنن.
نمای چک چک از پایین:

اینکه چرا اسم اینجا رو گذاشتن چک چک خیلی داستان جالبی داره. که خلاصه ی اون چیزی که راهنما تعریف کرد از این قراره که زمانی که اعراب به ایران حمله کردن پادشاه ایران ( که اسمش رو یادم نمیاد ) 5 دختر داشت که برای زرتشتیان بسیار مقدسند. یکی از این 5 دختر به اسم نیک بانو به کوهستان فرار می کنه و تا جایی که میتونه از کوه بالا میره تا جایی که دیگه راهی برای بالا رفتن نبوده! اعراب هم دنبالش بودن! از خدا کمک می خواد و به کمک خدا کوه باز میشه و غاری برای پنهان شدنش باز میشه. از سقف این غار چک چک شروع به آب ریختن می کنه که تا الان این قطرات متوقف نشدن! از رطبت این آب درخت چناری سبز می شه که همچنان پا برجاست! هر چقدر هم در کوه به دنبال منشا این آب گشتن چیزی پیدا نکردن. این کوه هم وسط کویره و هیچ گونه برفی روی کوه نیست. چون این قطرات چک چک صدا می دن اسم اینجا رو گذاشتن "چَک چَک".

Posted by goli at 04:36 PM | Comments (2)