« December 2007 | Main | February 2008 »

January 30, 2008

endlich.jpg

آخیییییش بالاخره امروز امتحانام تمومید!
وای که چقدر خسته شدم! یه عالمه کار سرم ریخته بود. یه عالمه پروژه که باید زودتر از وقت موعدشون تحویل می دادم (چون می خوام برم مسافرت) :)
واقعا حس می کنم به مسافرت احتیاج دارم... هر چند که همه ش دل شوره دارم! برای جواب امتحانا و ثبت نام! خدا کنه مشکلی پیش نیاد حالا که خودم نیستم :(

Posted by goli at 06:58 PM | Comments (2)

January 21, 2008

گذشته؟ حال؟ آینده؟

memories.jpg

امروز بعد مدت ها رفتم آرشیو وبلاگ قدیمیم رو خوندم... چقدر زمان زود می گذره... و در مدتی کوتاه چقدر همه چی می تونه فرق کنه!! چقدر آرزو ها داشتم که الان به همه شون رسیدم و حتی فراموش کرده بودم روزی آرزشونو داشتم، چقدر مسائل بودن که برام مهم بودن و براشون زانوی غم بغل می کردم و الان نه تنها اهمیتی ندارن بلکه بهشون می خندم... مدرسه... انتظار برای بزرگ شدن... مدیر... ناظم...
به مرور زمان آدما دونه دونه میرن... و فراموش می شن! در همین 3 سال گذشته 4 تا خبر مرگ تو وبلاگم نوشتم که 3 تاشونو واقعا دوست داشتم... اما رفتن... و به جز گاهی اوقات یادی ازشون نمیشه...
به اطرافم نگاه میکنم و دوستایی رو میبینم که روزی هم بازی بودیم، و الان راههایی کاملا جدا رو طی میکنیم، با شخصیت ها و ارزو ها و هدف هایی کاملا متفاوت...

به خودم نگاه میکنم... فکر میکنم تقریبا موقعیتی رو دارم که 3 سال پیش آرزوشو داشتم! اما اونی نیستم که الان می خوام...
چقدر در گذشته آرزو داشتم آینده رو بدونم... همه ش به پشت پیچ نگاه میکردم و الان می بینمش... کلی تجربه های خوب و بد کسب کردم و تو چاله های جاده افتادم و بیرون اومدم! و هنوز در عجبم پشت پیچ بعدی چیه... و هنوز می گم کاش می دونستم...
ممکنه در دونستن آینده بسوزم اما شاید دلیل خوبی داره که نمی دونیم آینده چی در پیش داره! من خودم به شخصه اگه میدونستم از خیلی تجربه ها دوری میکردم و به الطبع به دستشون نمی آوردم... هرچند گاهی از افتادن تو چاله ها ممکنه زخمی بشی اما بعد مدتی التیام پیدا می کنن... هرچند هنوز بعضی هاش التیام پیدا نکرده و گاهی عذابم میدن اما پشیمون نیستم... می دونم بعد که به پشت پیچ بعدی رسیدم مثل الان که به گذشته می خندم، به الان می خندم ولی در عین حال شاید حواسمو جمع کردم و دوباره تو همون چاله ها نیفتادم...

گیجم... از زمان چه درسی باید یاد بگیرم؟؟ اینکه زمان میگذره چه بخوایم ،چه نخوایم؟ اینکه باید یاد بگیرم جوری زندگی کنم که در آینده از خودم راضی باشم؟

Posted by goli at 11:08 PM | Comments (1)

January 08, 2008

روزمره

snowman.jpg

1. چقدددددررر برف :)
من همیشه عاشق هوای برفی و بارونی بودم... امسال نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود که روزای بارونی همه ش دلم میگرفت اما مثل اینکه همچنان به هوای برفی ارادت دارم :) فقط گل و شله بعدش خیلی بده!!!!
البته از هوای آفتابی هم تازگیا خیلی خوشم میاد. مخصوصا روزای پاییزی...
کلی از برفا هم دیروز آب شد اگه نشده بود امروز زیرش مدفون میشدیم...

پریروز من و نیلوفر یه آدم برفی خوشگل تو دانشگاه ساختیم!! البته تا رفتیم یکی از بچه های بدجنس خرابش کرد :( احساس ندارن دیگه...
کلی زحمت کشیدیم سرش. آخه چون هوا خیلی سرد بود برفش حسابی پودر بود اصلا نمیشد بهش شکل داد!

snowman_uni.jpg

این چند روزه (یعنی هفته ی اخیر) اکثر روزا رو پیاده رفتم و برگشتم... خیلی کیف داد به جز همون پریروز.عصر که میخواستم برگردم اول گفتم برم گوشی مو که یه مشکلی پیدا کرده بود رو از نمایندگی نوکیا دم چمران بگیرم بعد برم خونه. بعد یه بلوار پایین دانشگاه هست که میخوره به مقدس اردبیلی. که هیچ راهی برای رد شدن از وسطش نیست. چون اولا خطرناکه و بعدشم وسطش یه چیزی شبیه پارکه که از یه طرف با سطح زمین فاصله داره و قابله عبور نیست. من اشتباه کردم از پیاده رویی رفتم که راهی به هیچ طرف نداره. بعد از یه مدت به جایی رسیدم که هیچ کس رد نشده بود و تا زانو رفتم تو برف!! اول فکر کردم زود تموم میشه دیگه بر نگردم اما بعد یه مدت هم خیلی انرژی م تموم شد و هم تمام لباسام خیس شده بود. کفشمم خیس خیس.هر چی هم میرفتم تموم نمیشد! بعد بدیش این بود که روی جوب رو برف پوشونده بود و یه دفعه می رفت پایین!!! خلاصه پدرم دراومد. بعدم بازم منصرف نشدم و رفتم دمه چمران. اونجام خب تاکسی گیر نمیومد.برگشتم تا بالا تو مقدس اردبیلی هم هیچ تاکسی ای نبود. پاهام کاملا بی حس شده بود!!! وقتی خونه رسیدم اونقدر حالم بد بود و از سرما میلرزیدم که 2 ساعت دم شومینه نشسته بودم که یخم آب شه... خلاصه اصلا کیف نداد... روزای عادی خیلی به نظرم مسیر طولانی نمیومد اما اون روز واقعا عذاب کشیدم!!!
خلاصه...

از شنبه هم که امتحانا شروع میشه. البته من که بعدش امتحان ندارم تااااااا 30 ام...
وای اگه وقت امتحانا نبود چه کیفی میداد این چند روز تعطیلیییی... نه که الان خیلی درس بخونمااا اما خب عذاب وجدان همه ی تفریحش رو مختل میکنه...

چهارشنبه م که نرفتم اسکی :( تحویل پروژه داشتم...
خیلی بی تاب شدم. بیشتر از هفته ی قبل... دلم برای صدای باد ، آرامش کوه ها، منظره ی کوه های پوشیده از برف تنگ شده... دلم برای سرعت گرفتن در حالی که باد به صورتت می خوره تنگ شده... هم دلم برای با دوستان بودن تنگ شده و هم دلم برای تنهایی و سکوت...

2.کلی چیز دیگه تو مغزمه... مطالبی عمیق تر از مسائل روزمره...
همیشه فکر میکردم که باید زندگیمون جوری باشه که اگه مشکلی پیش اومد برامون (تو هر زمینه ای) روی بعد های دیگه ی زندگی تاثیر نذاره... اما گاهی اوقات عملی کردنش به این راحتی هام نیست و گاهی چنان درگیر میشیم که همه چی تحت تاثیر قرار میگیره و اصلا فراموش میکنیم حتی به بعد های دیگه فکر کنیم... فراموش میکنیم اصلا بعدهای دیگه ای هم وجود داره ...
کاش بتونم از تجربیاتم درس بگیرم... کاش یاد بگیرم تو زندگی قوی باشم... و کاش یادم بمونه که تا خدا هست مشکلی نیست... کاش این موضوع تا اعماق قلبم فرو بره و هیچ وقت فراموشش نکنم... اون وقت ناراحتی معنا نخواهد داشت...




Heart Strings
Secret Garden

پ.ن. این پستم از اونا بود که باید الان که با موفقیت به سرانجام رسیده خوند "همسایه ها کمک کنید گلی میخواد آپدیت کنه :))
آخه کامپیوترم که داغونه. ویروسی شده و همه ی درایو هام کاملا پر شده. برای همین از فتو شاپ که نمیتونم استفاده کنم بعدشم converter ام که نداشتم. چون قبلی free trial ش تموم شد :(

Posted by goli at 10:14 PM | Comments (2)