« | Main | »

September 15, 2007

point-of-view.jpg

کلی حرف دلم میخواد بزنم... از چیزای مختلف...از همه چیز... شاید این پست طولانی باشه...
D:
اول از همه اینکه داره پاییز میاد... دلم برای صدای قطره های بارون، صدای باد و خش خش برگها تنگ شده... میدونی... دلم می خواست تو یه کلبه ی چوبی که کنار یه جنگل کاج قرار داره زندگی میکردم... اطراف کلبه پر از برگهای رنگارنگ شده بود و من کنار شومینه ی چوبی نشسته بودم و به صدای قطرات بارون و باد گوش میسپردم و در رویا غرق میشدم... خیلی حس قشنگی داشت... نه؟

خلاصه اینکه پاییز داره می آد... و یه ترم جدید در شرف شروع شدنه... یاد پارسال افتادم... و این اتفاق وقتی افتاد که چند شب پیش که نصفه های شب از خواب بیدار شدم و خودم رو در تاریکی تنها دیدم و دنبال یه آهنگ که حوصله اش رو داشته باشم میگشتم و شروع به گوش دادن آهنگی که مدت ها فراموشش کرده بودم کردم... همین آهنگی که پایینه... و همین جا بود که یاد پارسال افتادم... چون پارسال وقتی تازه ترم شروع شده بود اول ها عادتم این بود که تنها، یه جا تو دانشکده بشینم و این آهنگ رو گوش بدم و آدمای اطرافم خیره بشم... توی تخیلم هر کسی رو یه شکلی میدیدم... شاید گاهی کمی احساس دلتنگی می کردم... گاهی هم رضایت... گاهی کتابی میخوندم و منتظر شروع کلاس ها که برام کاملا تازگی داشت میشدم... با شنیدن این آهنگ تمام اون حس ها و صحنه ها از جلوی چشمم رد شد... شاید حس قشنگی بود... مال موقعی بود که گلی قدیمی بودم... الان حس میکنم کمی با گلی قبلی فرق دارم... شاید تا یه ماه پیش این گلی جدید رو دوست نداشتم اما الان حتی با گلی جدید یه ماه پیش فرق دارم... من نه دیگه گلی بچگی هامم نه گلی ای که داشت پا به عرصه ی اجتماع میذاشت و گم شده بود... الان دیدی جدید ، هدفی واضح، و آینده ای برای خودم تعین کردم... و سعی دارم در اون قدم بذارم...
و همه ی اینها باعث شده سعی کنم خودم رو پیدا کنم... احساسی دارم که در توانم نیست که بیان کنم...

و دیگه اینکه سرما خوردم!! فکر کنم من تصمیم دارم هر سال دو بار سرما بخورم... الان چند ساله که سالی دوبار، یکی این موقع ها یکی هم طرفهای آذر و دی سرما میخورم...

الان دارم کتاب "آنی رویای سبز" رو میخونم... خیلی سال پیش ها هم خونده بودمش اما یه دفعه هوس کردم دوباره بخونمش... خیلی حس خوبی دارم وقتی تو تختم دراز میکشم و در کمال آرامش در صحنه های کتاب غرق میشم... دلم میخواد تو آونلی زندگی میکردم...شاید کمی کتاب آروم و کم هیجانی باشه برای بعضی ها اما من خیلی لذت میبرم چون اولا کتابش کاملا شاد و بهداشتیه و با روحیه ی من سازگاره (البته بجز اونجاش که متیو میمیره که خیلی غم انگیزه و باهاش گریه می کنم) و بعدش اینکه خیلی به نظرم لطفیه... صحنه هایی که توصیف میشه... حس هایی که در مناظر جا داده شده... با تصورشون حس خوبی بهم دست میده... مخصوصا که شخصیت های اصلی دوست داشتنی اند و صفات خوب دارن... از کتاب هایی که مثلا شخصیت اصلی زشت و دوست داشتنی نیستن خوشم نمیاد و وقتی میخونمشون به هر حال من سعی میکنم زیبا و جذاب تصورشون می کنم...

Sitting On The Moon
Enigma

I'm sitting on the moon
Watching planet blue, hello
Looking all around
Rotating without sound, where are you?
Where are you? I'm sitting on the moon
Where are you? I am missing you

I came from very far
A little unknown star, hello
I don't know what to do
It's so cold and blue, without you
Where are you? I'm sitting on the moon
Where are you? I am missing you
...

Posted by goli at September 15, 2007 09:57 PM

Comments

این که اینقدر خوب به آینده ات فکر کردی و تونستی هدفی روشن از آبنده تو ذهنت ترسیم کنی خیلی خیلی خوبه:)

Posted by: Ali at September 17, 2007 01:28 AM

گاه انسان وقتی حرفهای زیادی برای گفتن دارد در همان آن خلا ناشناخته ای او را فرا می گیرد، احساس می کنم این ها آن حرف هایی نبود که می خواستی بزنی!
منظورم همون احساسی هست که ازش گفتی:(احساسی دارم که در توانم نیست که بیان کنم)
و اما لمیدن روی تخت و باز خوانی کتاب هایی که دوستشان دارم از وجبات زندگیم هست. و تکرار لذتش مثل باز خوانی خاطرات خوبه.
و این آهنگ در حال لذت بردن بودم که زود تموم شد!

Posted by: داستانک at September 17, 2007 11:42 AM

cheghad to ehsasatet pake :*

Posted by: niloo at September 25, 2007 08:41 PM

Post a comment





Remember Me?