« December 2006 | Main | February 2007 »
January 30, 2007

این قسمتش رو خیلی دوست داشتم...
It's like in the great stories... The ones that really mattered...Full of darkness and danger they were... And sometimes...you didn't want to know the end... because ....how could the end be happy? How could the world go back to the way it was when so much bad had happened? But,in the end ...it's only a passing thing... this shadow... Even darkness must pass...! A new day will come and when the sun shines, it will shine out the clearer...
Those were the stories that stayed with you... that meant something ...Even if you were too small to understand why!
But,... I think I do understand... I know now... folks in those stories had lots of chances of turning back, only they didn't. They kept going.... because they were holding on to something! There's some good in this world. And it's worth fighting for....
Posted by goli at 06:45 AM | Comments (1)
January 23, 2007

نمی دونم چه جوری افکارم رو توصیف کنم...
این مرحله از زندگیم رو دوست دارم...دانشگاهمون رو دوست دارم... دوستام رو دوست دارم...کار کردن رو پروژه هامون رو دوست دارم...
تو این 4 ماه وارد یه زندگی جدید شدم! افکار جدید...اهداف جدید... علایق جدید... آدمای جدید که وارد زندگیم شدن...تجربیات جدید...
امروز آخرین امتحان رو هم دادیم!! به همین زودی یه ترم تموم شد...باورت میشه؟
3 تا پروژه برای مبانی داریم که تاحالا یکیش رو تموم کردم! اینی که تموم شده یه بازی تتریس بود که با پاسکال نوشتیم... چقدر لذت بخشه وقتی بعد از کلی زحمت نتیجه ی کارت رو میبینی... حتی اگه دیگران هم درک نکنن که چقدر زحمت کشیدی...
پ.ن: کتاب ارباب حلقه ها رو خوندید؟ من میخوام تمومش کنم!!
Posted by goli at 08:00 PM | Comments (2)
January 08, 2007
اسکی

بالاخره بعد از 2 سال...
کلی دلم برای برفا، آرامش و ابهت کوه ها،صدای باد که توی گوشت می پیچه و نسیمی که به صورتت میخوره، تنگ شده بود...


امروز انقدر اسکی کردیم دیگه نمیتونم راه برم...اصلا آمادگی بدنی نداشتم! دیگه یکی دو دور آخر حتی درست نمیتونستم به زانوم فشار بیارم! مخصوصا که به خاطر سیژ جدیدی که زدن(البته جدید نیست خیلی، پارسال زدن اما من خب امسال دیدمش) دیگه اصلا صف نداریم و مجبور نیستی هر دفعه یک ساعت و نیم توی صف بایستی! برای همین خیلی بیشتر از همیشه فرصت اسکی داشتی!
هوا هم که خیلی خوب بود! اما حدودای ساعت 2 اونقدر سرد شد که سوزش تا مغز استخونات نفوذ میکرد!
خلاصه...خیلی خوب بود. اما می دونی بدیش چی بود؟ از یه ساعتی به بعد اونقدر سنگ ها زده بود بیرون که علنا برفی نمونده بود! دیگه تقریبا زیر چوبای بدبختم قلوه کن شد! خداکنه برف بیاد اینجوری نه تنها به آخر زمستون، بلکه به هفته ی دیگه م نمیرسه!
Posted by goli at 06:52 PM | Comments (3)
January 03, 2007

چه احساسی پیدا میکنی وقتی تو تاکسی نشستی بعد میای پول بدی ولی میبینی کیف پولت رو جا گذاشتی ؟!!!!
---------------------------------------
فکر کنم این سوال برای خیلیها پیش اومد که من چی کار کردم آخر!
من خوشبختانه همون اول که سوار شدم تصمیم گرفتم پول رو حساب کنم بعد تازه 2 دقیقه بود که داشتم دنبال کیف پولم میگشتم. بعد همون موقع گفتم ا من کیفمو جا گذاشتم میشه پیاده شم؟ بعد البته کلی دور شده بودیم باید کلی پیاده می رفتم. آقاهه هم کلی مهربون بود صبر نکرد من پیاده شم! تازه به زور میخواست بهم پول هم بده!!!!(من که از خجالت آب شدم!!!) بعد علاوه بر آقای راننده 2 تا خانوم دیگه هم که تو تاکسی بودن همه به زور میخواستن بهم پول بدن! :"> :"> بعد آخرش یکی از همون خانوما کارمند دانشکده ی پزشکی دانشگاه خودمون بود اون پول تاکسی رو داد من بعد رفتم بهش دادم... اما تجربه ی افتضاحیه! البته من ترجیح میدادم همون جا پیاده شم!
خیلی بدشانسی بود که این اتفاق افتاد!! من همیشه فکر میکردم اگه یه وقت یه همچین چیزی بشه چقدر افتضاحه بعد برای همین همیشه حواسمو جمع میکردم یه وقت مثلا کیف پولم خالی نمونه یا جا نذارم. اتفاقا اون روز صبح هم کیفمو برداشتم و چک کردم که پول توش باشه اما مشکل اینجا بود که من چند تا کیف دارم بعد نصف وسایلمو گذاشته بودم تو یکی نصف دیگه رو تو یکی دیگه! یعنی اصلا حواسم نبود! به جز کیف پولم چند تا چیز دیگه رو هم جا گذاشته بودم...
خلاصه... خیلییییییییییی بد بود :( :">
Posted by goli at 09:49 PM | Comments (5)