« October 2006 | Main | December 2006 »

November 30, 2006

دیوونگی شاخ و دم نداره که! :)
من و داداشم با دیدن کوهی که توی مه گم شده و دونه های فوق العاده ی برف که از آسمون میومد وسوسه شدیم تو این هوا بریم کوه!
خیلی فوق العاده بود. البته تا ما شروع کردیم به بالا رفتن برف تقریبا قطع شد... اما همه جا واقعا زیبا شده بود... و موقع برگشت هم چون یه ذره دیر به فکر افتاده بودیم یه مقدارش رو تو شب برگشتیم که باز هم منظره ی چراغ های شهر از بالا جلوه ی خاصی داشت...
اون وقت می دونی کی احساس می کنی ضایع شدی؟ وقتی که این همه منظره های قشنگ و فوق العاده ببینی اما تا 2-3 تا عکس میگیری یه دفعه با این صحنه مواجه بشی:
Warning! Battery Exhusted! Please attach your camera to the power...
:(
اما خب بازم 2 تا عکس گرفتم... هرچند که بعدا کلی منظره های فوق العاده تر رو از دست دادم... و اینا رو خودم خیلی دوست ندارم... :(
و در آخر اینکه چقدر لذت بخشه اون بالا توی مه و سرما و برف بشینی یه لیوان قهوه و چایی داغ داغ با بیسکوییت بخوری...

kooh-003.gif

kooh-002.gif

اینم یه منظره از پارک پایینه (جمشیدیه)

kooh-001.gif

Posted by goli at 10:56 PM | Comments (3)

November 29, 2006

AAFL001028.gif

دلم یه دفعه برای آهنگای Josh Groban تنگ شد... مخصوصا این آهنگش... احساس غمگینی درونم ایجاد می کنه...
نمی تونم تصمیم بگیرم... می ترسم...
بعضی موقع ها دنبال یه دلیل...یه بهانه میگردی تا قانع بشی، تا احساس آرامش کنی...
من کوشم؟!!




Per Te
Josh Groban

Posted by goli at 04:14 PM

November 25, 2006

IS085-077.gif

یکی از اعصاب خوردکن ترین و عذاب آورترین اتفاقایی که برای یکی میتونه بیفته اینه که یه چیزیش گم بشه و هرچقدر هم می گرده هیچ اثری از آثارش پیدا نکنه! مخصوصا اگه چیز مهمی باشه و اینکه تقریبا مطمئن باشه یه جای خاصی گذاشتتش اما الان هر چی میگرده نیست!
من کارتمو می خواااااااااااااااااام... :((((((


----------------------------------------
و چه احساس فوق العاده ایه وقتی بعد از یه روز اعصاب خوردی بالاخره پیداش کنی... خطر از بیخ گوشم گذشت... :)

Posted by goli at 08:05 PM

November 20, 2006

هر روز صبح که پاتو از خونه میذاری بیرون به آسمون نگاه کن... به خورشید و از گرماش انرژی بگیر...یا شایدم به ابر های سیاهی که با ابهت تمام خبر از راه رسیدن سرما رو میدن... به کوه هایی که از برف سفید شدن... به بچه هایی که میرن مدرسه یا آدم بزرگایی که هرکی دنبال کار خودش میره... به زندگی اطراف...به جنبش و حرکت...سعی کن تمام نکات مثبت زندگی رو یاداور بشی و نکات منفی رو برای دقایقی فراموش کن ...از همه چی انرژی بگیر و آماده ی یه روز خوب شو...

و بالاخره سرما...بالاخره اولین برف... دلم برای مه تنگ شده بود...


Picture-023.gif

Picture-014.gif


Picture-025.gif

Getting on the step
Kenny G

Posted by goli at 07:13 PM | Comments (2)

November 17, 2006

rail.gif

کلی همه چیز شلوغ پلوغه و در عین حال می شه گفت اوضاع خوبه...
این چند وقت اخیر حال کامپیوترم هر روز رو به وخامت بیشتری میرفت تا اینکه بالاخره مجبور شدم دوباره ویندوزم رو نصب کنم... درسته که کلی مجبور شدم دوباره یه عالمه برنامه دانلود کنم و مخصوصا دوباره مرتب کردن اون همه آهنگی که روی library یه Itunes ام داشتم واقعا وقت گیر بود اما عوضش همه چی نو شده!
امتحانای نیم ترم هم که نزدیکه...

اما...یه مدتیه که احساس میکنم گم شدم... یعنی اینطوری میتونم بگم که هیچ آرزویی ندارم... و این خیلی بده! درسته که احساس میکنم واقعا خوشبختم و کوچیکترین مشکلی تو زندگی م ندارم اما نداشتن هدف خیلی خیلی بده! درواقع هدف داشتم اما گم شدن و باید دوباره پیداشون کنم... هرچند که تاحدودی قدم توی این راه گذاشتم و با راهنمایی و کمک دارم سعی میکنم آدم بهتری باشم و بتونم به طرف پیشرفت قدم بردارم...
چون میدونی، هرچقدرم که درحال حاضر همه چی دراختیارت باشه اما تا آینده رو نسازی این وضع پایدار نخواهد موند...گاهی اوقات راهت پر از مشکلاته و فقط باید سعی کنی توی خط بمونی تا به هدفت برسی اما گاهی اوقتم راهت صافه صافه اما باید سعی کنی این یکنواختی و آسایش باعث نشه خودت رو گم کنی و فراموش کنی هدفت از زندگی چیه...

یه چیز دیگه م که تازگیا خیلی نظرم رو جلب کرده اینه که چقدر مسئله ی اعتماد به نفس میتونه مهم باشه! توی رفتارت و نوع قضاوتی که دیگران روت میکنن! درواقع این تویی که تصمیم می گیری چه نوع شخصیتی داشته باشی و القای اون به بقیه تماما دست توئه... چیزی که خیلی برام عجیب بود اینه که شاهد خیلی ها بودم که توی این زمینه خیلی ضعیف هستن...نمی دونم چه جوری بیانش کنم، اما احساس کردم این موضوع خیلی مهم تر از چیزیه که به نظر میاد...

Posted by goli at 08:04 PM | Comments (1)

November 07, 2006

feel.jpg

گاهی اوقات احساس میکنی دلت گرفته...همین طوری بی دلیل...
توی جمع بین کلی از دوستات نشستی اما احساس تنهایی میکنی...احساس میکنی دلت میخواد گریه کنی اما اجازه نمیدی به اشکات راه بیفتن چون دلیلی گیر نمیاری که یه همچین اجازه ای بهشون بدی...
شاید وقتایی که نتونی افکارت، احساساتت، اهدافت و ... ارتباط برقرار کنی یه همچین حسی پیدا کنی...شاید وقتی که یه دفعه میری به یه مرحله ی جدید خودت رو اینجوری گم می کنی ...؟

Miles and Miles
Schiller

How time can fade away
there seems too much to say
we stumble through the day
miles and miles
my heart cannot divide
this feeling deep inside
how far from fearI lied
miles and miles
still standing by this wall
no sign of tears to fall
as long as you will call
miles and miles
I search where love can grow
and watch where bitter flow
am not afraid I know
miles and miles ...

پ.ن: چه هوای باحالیه...
پ.ن 2 : دلم برای اسکی تنگ شده چرا برف نمیاد؟! :( یعنی به خوبی قبل خواهد بود؟!
پ.ن 3 : پنجشنبه قراره بچه ها برن کوه اما نمیدونم هنوز برم یا نه؟! شاید برای تنوع بد نباشه...
پ.ن آخری: چه بامزه 3 تا پستم پشت سر هم با گاهی اوقات شروع شده!

Posted by goli at 06:52 PM | Comments (2)