« June 2006 | Main | August 2006 »
July 31, 2006

فقط می دونم احساس آرامش می کنم... هر چی هم که بشه من باز هم تلاش خواهم کرد , اونقدر که به تمام اهداف و آرزوهام برسم...
Til there is sun shine shining when we find the silver lining,
Come along.
Sing a song, when today becomes tomorrow,
Weather fine, joy or sorrow, sing a song.
Is it wrong?
To put our hopes together and wish for something better, is it wrong?
To belong, to face the future with another who means more than any other is to belong.
We'll paint the grey clouds with pretty rainbow hues,
And we'll brush the gloom away and save it for a rainy day, rainy day,
Oh to save.
When troubles cast a shadow and shadows make the sun afraid to stay,
It's ok, til there'll be sunshine shining and we'll
Find the silver lining another day.
Tomorrow is another day, how i hope you'll always stay.
Posted by goli at 08:11 AM | Comments (2)
July 25, 2006

واقعا آدم از این همه امنیت که تو تهران می بینه لذت می بره! آخه از دیدن جامعه به این سالمی و با فرهنگی متعجب میشی!
آدم حالش بهم می خوره! یک دقیقه نمی تونی با خیال راحت تنها بری توی خیابون...انقدر که مورد توجه 1000 تا عمله و آدم عقده ای قرار می گیری!!
چرا آخه باید یه همچین جامعه ای داشته باشیم؟ چرا باید یه جوری باشه که مجبور باشی اگه بیرون میری اونقدر اخم کنی و سرت رو بندازی پایین تا شاید یه ذره کمتر آرامشت رو مختل کنن؟ اگه پیاده روی میخوای بکنی باید اونقدر تند راه بری که هیچ لذتی نداشته باشه...
چرا دخترا نمی تونن دوچرخه سواری کنن؟ چرا هنوز فرهنگ اینو نداریم که دم خط عابر پیاده توقف کنیم؟ خب وقتی هنوز جا نیفتاده که اصلا از روی خط کشی باید عبور کرد چه انتظاری می شه داشت؟ وقتی یکی هنوز نمی دونه نباید بپره وسط بزرگراه و بره اونورش تازه اونم تو شب چطور می تونی انتظار داشته باشی به چراغ عابر پیاده توجه بشه ... تازه وقتی تو هم وای میستی تا چراغ سبز شه بقیه یه جوری نگات می کنن انگار یا دیوونه ای یا خیلی بی کار!!
هی....افسوس که خیلی راه مونده که باید بریم...
Posted by goli at 03:44 PM | Comments (3)
July 21, 2006
دیزین-گاجره
کوهنوردی , پیاده روی , هوای تمیز ,صدای رودخونه ,آرامش , ...
همه ی اینا توی 24 ساعت...


نمایی از پیست اسکی روی چمن دیزین. یه چیز عجیب اینکه هر کی میخواست اسکی کنه باید وسایلش رو دستش می گرفت و تمام پیست رو با پای پیاده بالا می رفت!! من که اسکی روی برف رو واقعا بیشتر دوست دارم...

اینم خود پیست که با زمستون که پوشیده از برف میشه کلی فرق داره...

عکس گرفتن از گلها هم خیلی جالبه...


Posted by goli at 05:41 PM | Comments (6)
July 14, 2006
کیش
این 4 روز اخیر رو رفتیم کیش. مثل همیشه فوق العاده بود...! مخصوصا که در این 2 سال اخیر هیچ جایی نشده بود که بریم...
اگه قرار باشه مسافرت نزدیک بریم من کیش رو به همه جا ترجیح می دم! حتی دبی...
دریای آبی آبی ... آرامش...

با اینکه هواش واقعا در این موقع سال گرم و شرجیه اما ما حتی الامکان همه جا رو پیاده رفتیم... و مخصوصا که همه جا آروم و خلوت, و خالی از هر نوع آلودگی صوتی و هوائه... این اوج شلوغیه خیابوناشه:

و واقعا حیفه آدم وقتش رو با بازار تلف کنه. من در کل نیم ساعت هم نشد اونم به اجبار بقیه...

مثل همیشه غواصی توی برنامه مون بود. البته مسلما دیگه به اندازه ی قبلنا هیجان زده نشدم و خوبیش اینه که دیگه به جای اینکه تمام وقت حواسم به فین یا بی سی دیم باشه خیلی بیشتر از اطراف لذت بردم. تنها اتفاق متفاوت و هیجان انگیز این بود که این دفعه من و بابام و داداشم کاملا تنها رفتیم . چون معلم های مدرسه غواصی با بقیه که (به قول ما آماتور :)) ) دفعه ی اولشون بود بودن و ما هم تنها رفتیم تا به اکتشاف بپردازیم. هر چند که اولش به دلیل جریان زیادی که اون روز بود راه درست رو نرفتیم و توده های زیاد مرجان شکسته پیدا کردیم! اما بعد جای همیشگی رو که اسمش Big Corals هستش رو پیدا کردیم اما متاسفانه وقت اکتشاف تموم شد چون هوا دیگه نداشتیم...
و متاسفانه دوربین برای زیر آب همراهمون نداشتیم که عکس از زیر آب بگیریم...

جت اسکی و گو کارتینگ هم که واقعا عالین! البته به شرطی که برای جت اسکی خودت برونی وگرنه پشت کسی که می رونه بشینی تمام مدت باید حواست صرف این بشه که از اون پشت پرت نشی تو آب! و درضمن مجبور نشی با لباس های مسخره یک ساعت زیر آفتاب منتظر بشی که نوبتت بشه!


می خواستیم با دوچرخه دور جزیره رو هم بگردیم که وقت نشد دیگه!
یه چیز بامزه م اینکه یه کافی شاپ به اسم " کافی شاپ شبهای برره" هم اونجا بود :)) که البته اصلا خوب نبود فقط اسمش جالب بود .

خلاصه جای همه خالی...
Posted by goli at 10:40 PM | Comments (3)
July 02, 2006
هر چی آدما بزرگتر میشن از پاکی و صداقتشون کم و کمتر میشه ... چرا آخه باید یه جوری باشه که به هر کسی نتونی اعتماد کنی؟ توی بچگی دوست پیدا کردن کاری نداره اما هر چی آدم بزرگتر می شه می بینه دیگه صداقتی وجود نداره حتی نمی تونه مطمئن باشه کسایی که اطرافشن واقعا اونجورین که فکر می کنه...
من این وسط گیر افتادم... از کجا بفهمم کی راست میگه کی دروغ؟!! اما یه چیزی که واضحه اینه که یکی داره خالی میبنده! هیچ وقت حتی به ذهنمم نمی رسید یه وقت نگران این باشم که دوستم واقعا کیه!
همین چیزاس که باعث می شه دیگه هیچ نوع دوستی ای توی دنیا نباشه... هیچ کس به کسایی که واقعا احتیاج به کمک دارن کمک نمیکنه...
Posted by goli at 11:29 PM | Comments (2)
July 01, 2006

هر چی که بود تموم شد...
هیچ ایده ای ندارم چطور شد! باز هم با یه اشتباه نزدیک بود همه چیز رو خراب کنم...
اول که پاسخ نامه م رو دادم اونقدر از خودم نا امید شده بودم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه... چون احساس میکردم همه چیز رو با یه اشتباه خراب کردم در حالی که من بیشتر از اینا می تونستم...
اما الان که عاقلانه تر و با اعصاب آروم بهش نگاه میکنم میبینم هنوز می تونم امیدوار باشم و با اینکه نزدیک بود همه چیز خراب شه هنوز هم نمیشه گفت چی میشه...و فقط میتونم در این یک ماه دعا کنم...
پ.ن: شاید در پست های بعدی اشتباه وحشتناکم رو تعریف کنم اما الآن حتی نمیخوام بهش فکر کنم... وحشتناک ترین نیم ساعت عمرم بود...
پ.ن 2 : سلام تابستون...
--------------------------------------------------
هاهاها....کی فکرش رو می کرد برزیل حذف شه! چقدر ضایع شدن! :))
Posted by goli at 09:24 PM | Comments (3)