« November 2005 | Main | January 2006 »

December 29, 2005

Spherics.jpg

مامانم اینا داشتن یه برنامه ای رو میدیدن درباره ی آثار تاریخی بود! که در لحظه ای که من داشتم رد میشدم داشت جام شراب خشایارشاه رو نشون میداد! اولین چیزی که به نظر آدم میرسید این بود که چه سازنده ی فوق العاده ای داشته! یعنی طرحی که روش بود مستلزم استفاده ی پیشرفته از هندسه بود!!! من فکر نکنم الآن بتونن یه همچین طرحی رو با دستگاهای پیشرفته م با اون دقت دربیارن! اونم با چنین کیفیتی که بعد از این همه سال سالم بود.
مگه کاشی های اصفهان که توی مسجد جامع هاش با این شکوه هنوزم با کیفیت عالی مونده نیست؟ الآن یه کاشی میگیری خیلی خوب باشه بعد از 10 سال رنگش میره یا ترک میخوره!
آدم افسوس میخوره... چی بودیم چی شدیم!... :|

Posted by goli at 11:15 PM | Comments (3)

December 24, 2005

من گیج شدم! واقعا نمیدونم چی کار کنم!
یه وقتایی آدم میخواد یه چیزایی رو بگه اما فکر میکنه موقعیتش نیست یا خیلی چیزای دیگه مانعش میشن! سعی میکنه صبر کنه تا موقعش برسه اما اگه دیر شه چی؟....

Posted by goli at 01:28 AM | Comments (5)

December 23, 2005

Rainy-day-84.jpg

وااای! چه حالی داد!
مدتها بود بجز برای مدرسه و امثالهم از خونه بیرون نرفته بودم. امشب با مامانم اینا رفتیم زیر بارون پیاده روی! منم از فرصت استفاده کردم mp3 player ام رو هم بردم و خلاصه کلی حال داد!
فقط چون با چتر حال نمیداد من موش آب کشیده شدم! ...

Posted by goli at 10:11 PM | Comments (1)

December 22, 2005

cross.jpg

به همین زودی یه سال گذشت!
تمام این مدت جای خالیت رو همه جا میدیدم و با وجود اینکه سعی کردم توی ذهنم پرش کنم اما بعضی اوقات هنوز هم مانع اشکهام نمی شه...و فقدانت رو با تمام وجود حس میکنم!
دلم تنگ شده...

Posted by goli at 01:17 PM

December 18, 2005

وایییی یه ماجرای هیجان انگیز!
امروز یکی میخواست توی خونه بغلیه مدرسه مون خودکشی کنه!
یارو رفته بود بالای ساختمون میخواست خودش رو پرت کنه پایین! البته به قیافه ش نمیومد جرأتش رو داشته باشه! خلاصه کلی پلیس اومده بود! البته بچه های دیگه تعطیل شده بودن.فقط ما چون کلاس داشتیم مونده بودیم و دیدیم.(اینم یکی از مزیت های پیش بودن و کلاس فوق العاده هاش ) حیف که نذاشتن کل ماجرا رو ببینیم! البته یارو یه دو ساعتی اون بالا بود.
حالا تو این هیر و ویری معلم هندسه مون به جانکه مثلا بگه خدا بهش عقل بده دست از این کارا بر داره میگفت فقط شانس بیاره IQش برسه که تا ساعت 5:30 که کلاس ما تموم میشه نپره پایین وگرنه اگه زنده م بمونه خودم میرم کارشو تموم میکنم! :)) ) چه خشن!)
آخرشم حدودای 4:30 اینا بود که فهمیدیم مثلنکه پلیس به زور آوردش پایین. کلی لوس تموم شد!!)
خلاصه...کلا این یارو خیلی خلافه! با اینکه فکر کنم خیلی جوون باشه.البته من که درست ندیدمش.تابستونم میومد تو بالکن خونه شون یواشکی سیگار میکشید بعد یه دفه یکی از بچه ها داد زده بود گفته بود : هی خجالت نمیکشی!سیگارتو بنداز! :)) بیچاره انقدر ترسید داشت پرت میشد پایین.از اون به بعد دیگه نیومد.:))
اما خداییش چقدر یه آدم میتونه تو زندگیش بی هدف باشه! دلم به حال اون و امثالشون که خیلیم زیادن میسوزه! دیگه انقدر دراین موردا غر زدم تکراری شده!

پ.ن :با اینکه دارم از خستگی میمیرم گفتم حیفه این ماجرا رو ننویسم!

----------------------------
امروز ماجراش معلوم شد چرا میخواسته بپره پایین! یه ماجرای عشقی مسخره!

Posted by goli at 12:16 AM | Comments (4)

December 14, 2005

Money.jpg

اگه یکی ازت بیاد کمک بخواد...کلی خواهش کنه... ولی تقریبا بدونی که اونقدرا هم نیاز نداره اون وقت باید چی کار کنی؟ بازم کمکش میکنی؟ پیامبرا هم این کارو میکردن مگه نه؟
به نظر من زیر پا گذاشتن وجود و کمک خواستن خیلی سخته! به این آسونیا نمیشه به دست و پای یکی افتاد! یعنی دیگه هیچی غرور برای یکی نمونده که به خاطر چیزی که خیلی لازم نداره به دست و پای یکی میفته؟
نمیدونم اگه من بودم چی کار میکردم؟!!

Posted by goli at 07:16 PM | Comments (5)

December 13, 2005

truth.jpg

میدونی ...آدم همیشه باید خودش باشه...حتی اگه فکر کنه که بقیه ازش بهترن یا نظر خوبی نسبت بهش ندارن. چون این معمولا نظر خود آدمه و با واقعیت معمولا فرق داره.
وقتی داشتم به برخوردهایی که ممکنه یه زمانی داشته باشم...یا کارایی که ممکنه بعدا بکنم فکر میکردم دیدم واقعا دوست دارم خودم باشم. و مطمئن شدم که این حرفش که "آدم همیشه نمیتونه خودش باشه" رو اصلا قبول ندارم!
من راه قبل رو ادامه میدم...

Posted by goli at 10:14 PM | Comments (1)

December 08, 2005

یعنی اینکه خدا به دادمون برسه!

صبح:

clean.jpg

بعد از ظهر:

smog.jpg


Posted by goli at 06:36 AM | Comments (1)

December 07, 2005

چشمام میسوزن! نه به خاطر آلودگیه هوا...
نمیدونم...باید فکر کنم...افکارم رو نمیتونم منظم کنم...
I'm confused...

Posted by goli at 11:16 PM | Comments (2)

December 06, 2005

fear.jpg

دیروز تو مدرسه سر زنگ دینی معلممون در مورد جن و ابلیس و یه چیزایی تو این مایه ها صحبت کرد. وای یه چیزایی میگفت که من دهنم باز مونده بود! میدونستین به جز انسان و جن کلی موجودات دیگه خدا آفریده که ما نمی بینیمشون!!!
الان نمیشه حرفاش رو بنویسم چون هنوز خودمم کاملا درک نکردم! باید روشون فکر کنم!
حالا از ایناش که بگذریم من دیشب با جنا قرار داشتم! :))
اخه دیروز بعد از همین صحبتا تو سرویس بچه ها داشتن از ماجراهای جن و اتفاقای عجیبی که براشون افتاده بوده تعریف میکردن! من انقدر خندیدم که تا خونه دیگه نفسم بالا نمیومد! چون من فکر نمیکنم جنا سم داشته باشن و انقدر بی کار باشن که بیان سر به سر ما بذارن و اینا خرافاته و هی سر به سر بچه ها میذاشتم. بعد وقتی داشتم پیاده میشدم بچه ها گفتن امشب جنا میان به تو ثابت کنن... :))
خدا بگم چی کارشون نکنه! حدود ساعت 12 اینا بود همه هم تو خونه خواب بودن...منم داشتم درس میخوندم بعد یاد حرفاشون افتادم! :)) تخیلات منم قوی... انقدر چیزای مختلف تو ذهنم ساختم که خلاصه مجبور شدم برم بخوابم...بعد حالا یه یارو هم فکر کنم نصفه شبی اومده بود پیاده روی بعد هی تو کوچه راه میرفت...قدم هاشم صدا میداد و هی سوت میزد!! :))
منم آخرش به mp3 player ام پناه بردم تا بالاخره یه ذره عادی شدم!
خداییش تو شب تخیلات آدم چه کارا که نمیکنه!
اما جنا سر قرارشون نییومدن! :)

Posted by goli at 07:20 AM | Comments (6)