« September 2005 | Main | November 2005 »
October 25, 2005

یه ماه دیگه م گذشت! این یعنی اینکه یه ماه دیگه نزدیک تر شدیم!
این مدت خیلی نوشته هام شکل هم شده! همه ش دارم لحظه شماری میکنم!
الآن دیگه داره یه جورایی هر لحظه ای که میگذره جنبه ی هشدار پیدا میکنه...هر ساعتش میتونه تو آینده تاثیر داشته باشه! و دیگه بر نمیگرده!
نگرانم...
* اینم یکی دیگه از آهنگای محبوبم!
Eros Ramazotti- piu' che puoi
Guarir non e' possibile
la malattia di vivere
sapessi com'e' vera questa cosa qui
E se ti fa soffrire un po' puniscila vivendola
...'e' l'unica maniera sorprenderla
Piu' che puoi, piu' che puoi
afferra questo istante e stringi
piu' che puoi, piu' che puoi
e non lasciare mai la presa
c'e' tutta l'emozione dentro che tu vuoi
di vivere la vita piu' che puoi
You've got one chance, the gift to feel
love's deepest pain you cannot heal
it shatters every memory that you
keep inside
I tell you this because I know
protect what's dear, don't trade your soul
'cause there's nothing left around you
there's no place left to go
All you can, all you can
you gotta take this life and live it
all you can, all you can
never let it go
'cause there's one thing in this life I understand, ooh
Siamo noi, siamo noi
che abbiamo ancora voglia di stupire noi
siamo noi
che la teniamo sempre accesa
quest'ansia leggerissima che abbiamo poi
di vivere la vita piu' che puoi
Respira profondo
apri le tue braccia al mondo
e abbraccia tutto quello che ci sta
tutta l'emozione che ci sta
All you can, all you can
you gotta take this life and live it
all you can
all you can
and never let it go
'cause there's one thing in this life I understand, ooh
Piu' che puoi, piu' che puoi
afferra questa vita e stringi piu' che puoi
piu' che puoi
e non lasciare mai la presa
c'e' tutta l'emozione dentro che tu vuoi
di vivere la vita piu' che puoi
di vivere la vita
piu' che puoi
Posted by goli at 07:20 PM | Comments (26)
October 19, 2005

همه ی معلما نامردن!! نشد یکیشون یه قولی بده و زیرش نزنه. آخرش یه جوری با یه بهانه ای زیر حرفشون میزنن!
یه نمونه ش معلم فیزیکمون! چند روز پیش یه مسئله داد گفت هر کی حل کنه بهش 5 نمره ی آخر ترمش رو میدم. منم کلی فکر کردم و با کلی هیجان دادم بهش و در آخر درست بود!(از هیجان داشتم میمردم! :) ) حالا همون موقع ازش پرسیدما... که من امتحان 5 نمره ای رو ندم دیگه؟ گفت بعععله شما نده! حالا که فردا امتحانشو داریم میگه نه خب باید ثابت کنی لیاقتش رو داری یا نه! یا معلم شیمیمون هر دفعه از این وعده ها میده بعد وقتی درست جواب بدی اغلب میگه نه دیر گفتی دیگه داشتم حلش میکردم! حالا هنوز نرسیده پای تخته هااا !
هی من باید حرص بخورم! این دفعه امضا میگیرم!
Posted by goli at 04:59 PM | Comments (6)
October 12, 2005

به نظر من صبر کردن یکی از کاراییه که به نظر خیلی سخت نمیاد اما خیلی سخت تر از اونیه که خیلیا فکر میکنن... اما همیشه نتایجش فوق العاده س!!
منم در انتظار نتایج و آینده ای فوق العاده گذر لحظه ها رو نگاه میکنم و صبر میکنم...
-----------------
راستی امروز داشتم توی cd هام دنبال یه آهنگ میگشتم بعد یه دفه این آهنگه رو پیدا کردم.خیلی وقت بود گوشش نداده بودم. از جمله آهنگای قدیمی ایه که خیلی خوشم میاد ازش.
Barbara Steisand - Woman In Love
Life is a moment in space
When the dream is gone
It's a lonelier place
I kiss the morning good-bye
But down inside you know
We never know why
The road is narrow and long
When eyes meet eyes
And the feeling is strong
I turn away from the wall
I stumble and fall
But I give you it all
I am a woman in love
And I'd do anything
To get you into my world
And hold you within
It's a right I defend
Over and over again
?What do I do
With you eternally mine
In love there is
No measure of time
They planned it all at the start
That you and I
Live in each others heart
We may be oceans away
You feel my love
I hear what you say
No truth is ever a lie
I stumble and fall
But I give you it all
I am a woman in love
And I'd do anything
To get you into my world
And hold you within
It's a right I defend
Over and over again
?What do I do
I am a woman in love
And I'm talkin' to you
You know how you feel
What a woman can do
It's a right I defend
Over and over again
I am a woman in love
And I'd do anything
To get you into my world
And hold you within
It's a right I defend
Over and over again
?What do I do
Posted by goli at 04:38 PM | Comments (4)

فکر کنم هر چی نسل جدید تر میشه همینجور بچه ها از مسیر اصلی منحرف تر میشن و یه کلمه افتضاح تر میشن...
واقعا نمیدونم چی بگم...پارسال یه چیزایی دیدم که برام خیلی تازگی داشت و شوکه شده بودم اما امروز چیزای دیگه ای دیدم و فهمیدم که واقعا برام سنگینه! حتی نمیتونم بیان کنم! و وحشتناکیش اینه که مربوط به سنای پایینه! مطمئنم نمیتونین باور کنین...
نمیدونم شایدم برای من تازگی داره...اما این یعنی اوج فساد!!!
تا امروز این عقیده رو داشتم که میتونم اصلاح کنم...اما...یعنی واقعا اینا قابل اصلاحه؟! باید فکر کنم... شاید بازم این عقیده م رو حفظ کنم...چون نمیخوام شاهد نابودی همه مون توی طوفان باشم...اما به هر حال فکر نکنم روحیه ی قبل رو داشته باشم!
الآن واقعا هم متاسفم هم به شدت عصبانی! دلم میخواد به حال خودمون گریه کنم!
Posted by goli at 01:04 AM | Comments (1)
October 11, 2005
موقعیت سختیه! نمی دونم درسته یا نه؟
Posted by goli at 01:35 AM
October 05, 2005
خوب؟...یا بد؟

فطرت همه ی آدما از اول پاکه و وقتی بزرگ میشن آلوده میشه یا از اول خوبی و بدی در درون آدمه...؟؟!
توی کتاب دینیمون نوشته که فطرت آدم مثل یه لوح سفیده که توش بذرهایی هست که اگه درست بارور نشن فعلیت های بد پیدا میکنن اما توی کتاب پائولو کوئلیو نوشته که نیکی و بدی در درون خود انسان هست و انسان در درونش یه شیطون داره و یه فرشته که بستگی داره تو طرف کدوم یکی رو بگیری.یعنی فطرت آدم هم نیکی داره هم بدی؟؟؟! یا فقط بذرهای نیکی داره و اگه بهش نرسی و تربیت غلط پیدا کنه مثل یه درخت کج میشه و فعلیت غلط پیدا میکنه!!!
این داستان رو از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم" پائولوکوئلیو خوندم...البته داستان اصلی یه چیز دیگه س ولی اونم در کل درمورد اینه که آیا انسان ها ذاتن بدن یا خوب.توصیه میکنم بخونید...D:
لئونارد داوینچی توی تابلوی شام آخرش می خواست نیکی رو به شکل عیسی و بدی رو به شکل یهودا-یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کنه- تصویر کنه.کار را نیمه تمام رها کرده بود تا مدل های آرمانی ش رو پیدا کنه...
یه روز توی یه مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح رو توی چهره ی یکی از جوانان همسرا پیدا کرد.جوان رو به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت.
...سه سال گذشت.تابلو تقریبا تموم شده بود اما هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود...و باید زودتر نقاشی رو تموم میکرد...
او پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را توی یه جوب آب پیدا کرد.
گدا را که درست نمیفهمید چه خبره رو به کلیسا برد...دستیاران سر پا نگه داشتند و در همان وضع از خطوط بی تقوایی گناه و خودپرستی که به خوبی روی چهره ش نقش بسته بودند نسخه برداری کرد.وقتی کار تموم شد و گدا که دیگه مستی کمی از سرش پریده بود چشمهاش را باز کرد و نقاشی رو دید و با تعجب گفت:"من قبلا این تابلو رو دیدم!!"
با تعجب پرسیدند :کی!!؟
گفت:" سه سال قبل پیش از اینکه همه چیز رو از دست بدهم. موقعی که در یک گروه هم سرایی آواز میخوندم... هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسی بشوم..."
------------------------------
و در آخر هم اینکه عجب ماه رمضون غیر منتظره ای بود هاااا...من 5 دقیقه مونده به اذان صبح با صدای مامانم تازه فهمیدم امروز روز اوله!! :))
Posted by goli at 05:46 AM | Comments (6)