« August 2005 | Main | October 2005 »
September 27, 2005

آهنگش یه جورایی غمگینه ولی خب خودم هم خیلی الآن شاد نیستم...
Once there were greenfields
Kissed by the sun
Once there were valleys
Where rivers used to run
Once there were blue skies
With white clouds high above
Once they were part of
An everlasting love
We were the lovers who strolled
Through greenfields.
Greenfields are gone now
Parched by the sun
Gone from the valleys
Where rivers used to run
Gone with the cold wind
That swept in through to my heart
Gone with the lovers
Who let their dreams depart
Where are the greenfields that we
Used to roam.
I'll never know what made you run away
How can I keep searching when dark clouds hide the day
I only know there's nothing here for me
Nothing in this wild world left for me to see.
But I'll keep on waiting
'Til you return
I'll keep on waiting
Until the day you learn
You can't be happy
When your heart's on a roam
You can't be happy
Until you bring it home
Home to the greenfields and me
...Once again
Posted by goli at 11:40 PM | Comments (2)
September 24, 2005

ثانیه ها...دقیقه ها...ساعت ها میگذرن و پشتشون روزها و ماه ها و فصل ها و سالها... تا بالاخره یه روزی میشه که میبینم عمرم تموم شده! میخوام در اون لحظه احساس کنم که آدم مفیدی بودم و زندگیم الکی نبوده!
یه تابستون دیگه م تموم شد و پاییز جاش رو گرفته...خوشحالم که تموم شد! فکر کنم این اولین باری باشه که خوشحالم از اینکه تموم شده...دوست دارم این 9 ماه هم زود بگذره!
یعنی ممکنه این آخرین اول مهر من باشه....؟شاید سال دیگه این موقع از این پیچ جاده ی زندگیم گذشته باشم و ببینم پشتش چیه...شاید به هدف هام نزدیک تر شده باشم....؟!
این آهنگه رو هم با اینکه یه version دیگه ش رو قبلا گذاشته بودم اینجا اما چون در این لحظه خیلی آرمش بخشه دوباره میذارمش...البته با قبلی فرق داره...D:
Posted by goli at 04:10 PM | Comments (3)
September 22, 2005

وقتی اخبار رو نگاه میکنم و بلایی رو که سر مردم توی طوفان کاترینا اومده رو میبینم واقعا متاسف میشم!
برام فرق نداره آمریکایی یا هر جای دیگه ای که باشن. وقتی فکر میکنم این همه آدم بی خونه و زندگی میشن...این همه آدم خانواده هاشون رو از دست میدن... سرمایه های یه عمرشون رو!!
بیشتر مردم تگزاس هم دارن فرار میکنن ! دلم به حالشون میسوزه...خداکنه این یکی به بدی اون یکی نباشه! :(
اما خداییش اصلا آمریکایی ها همدلی نداشتن! هیچکی به فکر اون یکی نبود...بدتر دزدی و قتل زیاد شد..
واقعا چه میشه گفت...
یه جورایی مثل این عذاب ها بوده که مثلا زمان حضرت نوح و هود اومده...
Posted by goli at 08:18 PM | Comments (1)
September 16, 2005

می دونستین وقتی دارین پیاز خورد می کنین اگه یه شمع کنارتون روشن کنین دیگه چشماتون نمی سوزه!!!
من اینو تازه کشف کردم!!! البته شاید کشفم یه ذره مسخره به نظر بیاد اما کشفه دیگه...D: تازه شم خیلی هم به درد بخوره! میتونه توی پیشرفت آشپزی کمک کنه! :))
فقط امیدوارم کسی قبل از من اینو کشف نکرده باشه...
Posted by goli at 12:02 PM | Comments (2)
September 12, 2005

Constant as the stars above-
Posted by goli at 11:28 PM | Comments (466)
September 09, 2005
شمال




آدم هیجان زده میشه وقتی توی یه هوای فوق العاده این همه منظره های قشنگ رو میبینه...
مخصوصا وقتی باد به صورت آدم میخوره و همه ی نگرانی ها و ناراحتی ها و چیزای بی خود زندگی رو با خودش میبره!
Posted by goli at 09:37 PM | Comments (3)
September 06, 2005

میدونی جواب معلم فیزیکمون به اینکه این همه کار برای این یه ذره تعطیلی زیاده چی بود؟! :
" یعنی شماها هنوز نفهمیدین معلماتون نمیتونن منطقی باشن چون راهی که انتخاب کردین غیرمنطقیه!!! ضمنا استراحت هم یادتون نره! تجدید قوا لازمه!"
چه تعطیلات خوبی خواهیم داشت!
من تو عمرم انقدر تکلیف یه جا نداشتم! یعنی ترجیح می دادم برم مدرسه تا تعطیلات داشته باشیم!
Posted by goli at 08:22 PM | Comments (0)
September 01, 2005

احساس میکنم...؟؟ نمیدونم چه احساسی دارم... فقط میدونم غم انگیزه!...
Water Mark – Enya
......................هنوزم دوست دارم بدونم آخرش چی میشه...
Posted by goli at 09:06 PM | Comments (5)