« July 2005 | Main | September 2005 »
August 30, 2005

- چرا یکی تو زندگیش جبر هایی که براش در نظر گرفته شده سخت تر از یکی دیگه س؟
- این طور نیست!
- چرا دیگه...مثلا چرا باید یکی توی یه خانواده ای به دنیا بیاد که کلی همه دوسش دارن... از همه نظر تو آرامشه... از نظر اعتقادی دچار مشکل نیست یعنی اینکه طوری نبوده که بی بند و بار بار بیاد که مجبور باشه بعدا جواب پس بده!...اون وقت یکی دیگه توی یه خانواده ی بدبخت به دنیا بیاد که هیچکی نخوادش ... یعنی ناخواسته باشه...مامان باباش معتاد باشن یا مجبور شه به جای اینکه بره مدرسه و تفریحات مورد علاقه ش رو داشته باشه مجبور باشه بره گدایی یا سره چهارراها روزنامه بفروشه؟
- خب اگه فقط این دنیا رو نگاه کنی خیلی بد میشه... اما مسلما بعدا از اونی که بدبخت تر بوده خیلی کمتر از اون یکی حساب میخوان!
- خب اونی که این همه نعمت داشته مسلما کلی شانس اینکه از خیلی از نظرا بهتر بشه حالا از نظر دینی...علمی...کارای خوب!بنابراین شانس این که خیلی جای بهتری تو بهشت باشه خیلی براش بیشتره...
- خوب بودن هم کار آسونی نیست...خیلیا هستن که توی نعمتن اما به کجا رسیدن؟!
- ولی احتمال اونی که خوشبخت تره خیلی بیشتره که به جاهای بهتر برسه تا اون یکی!! خوب بودن خیلی راحت تر از مبارزه س تا خوب بشی... خوب موندن تو شرایط خوب خیلی راحت تر از خوب بودن تو شرایط بده... چرا؟!!
- حکمتای خدا رو نمیشه درک کرد! تو یه جزء کوچیکی نمیتونی همه چی رو درک کنی... هیچ وقت به حکمتای خدا چرا نگو... اونی که انقدر بهش لطف شده باید شکر کنه...این که یادت نره که تموم اینا بهت داده شده آسون نیست...خیلیا هستن که فراموش میکنن و غرق خوشیای زندگی میشن...اتفاقا اونی که بدبخته عذر داره...میگه درگیر بدبختیای زندگیم بودم...اما اون یکی چی؟!!! تازه هیچکی بی امتحان از این دنیا نمیره!
این مدت خیلی رو این موضوع فکر کردم!! خدایا نمیتونم حکمت هات رو درک کنم... کاشکی میشد به این همه چرا جواب داد! یعنی اگه از یه پیامبر هم میپرسیدم آخرش به این نتیجه میرسیدیم که حکمتای خدا رو نمیشه فهمید؟
...امیدوارم آزمایشای زندگیم خیلی سخت نباشن!!! ترجیح میدم خوب باشم و خوشبخت تا بد باشم و بدبخت و بعدا ازم حساب نخوان چون درگیر بدبختیام بودم...درسته زندگی در برابر آینده که میمیریم یه لحظه س اما ترجیح میدم سختیای خوب بودن رو تحمل کنم و هم تو این دنیا خوشبخت باشم هم بعدا!!
Posted by goli at 09:42 PM | Comments (1)
August 28, 2005
من عاشق این آهنگم. بالاخره بعد از کلی وقت تونستم download ش کنم.:)
Listen To The Rain – Evanescence (Rain)
Listen listen
Listen listen
Listen listen
Listen listen
Listen (listen) listen (listen)
Listen (listen) listen (listen)
Listen (listen) listen (listen)
Listen listen
Listen to each drop of rain (listen listen)
Aaah
Whispering secrets in vain (listen listen)
Aaah
Frantically searching for someone to hear
Their story before they hit ground
Please don't let go
Can't we stay for a while?
It's just to hard to say goodbye
Listen to the rain
Aa...ah
Listen listen listen listen listen listen to the rain
Weeping
Oo...ooh oooh ooh oo...ooh
Oo...ooh oooh oh oh
Listen (listen) listen (listen)
Listen (listen) listen
I stand alone in the storm (listen listen)
Suddenly sweet words take hold
(Listen listen)
Hurry they say for you haven't much time
Open your eyes to the love around you
You may feel you're alone
But I'm here still with you
You can do what you dream
Just remember to listen to the rain
oo...ooh oh oh oh oh
ooh ooh oh oh oooh
Listen
Posted by goli at 10:28 PM | Comments (1)
August 21, 2005

خداحافظ 17...پیش به سوی 18...!!! :)
Posted by goli at 10:02 PM | Comments (3)
August 17, 2005

معمولا تو همه ی مدرسه ها یه نفر به عنوان مشاور هست که مثلا هر کی بخواد راهنماییش میکنه که چه جوری درس بخونه و اینا.من خودم به شخصه اصلا بهشون اعتقاد ندارم و معمولا به حرفاشون گوش نمیدم چون اکثرا فقط گمراهت میکنن.
بعد امروز مدرسمون گفت اجبارا باید بمونیم تا این آقای مشاور مدرسه ی ما بیاد برامون حرف بزنه. این یکی کلی هم ادعا و اینا داشت.میگفت تو خود سازمان سنجشه و اینا.امن خیلی به حرفاش گوش نمیدادم مخصوصا که این یکی دیگه خیلی پرت بود . آخه یه حرفاییم میزد که واقعا مسخره بود.
مثلا میگفت من کلی تراز هارو براتون حساب کردم که چقدر باشه موفق میشین. حالا جالبیش اینجاس که توی صحبتاش چند تا مثال زد که نشد تو یکیش عدد داشته باشه و اشتباه نکنه!!
مثلا میگفت بیاین من براتون یه برنامه ای میریزم که کلی موفق بشید.بعد یکی گفت ما همینجوریش معلما انقدر کار میدن که پدرمون در میاد اگر هم ننویسیم میندازنمون از کلاس بیرون حالابخوایم برنامه های شما رو هم عمل کنیم که پدرمون در میاد.بعد آقاهه گفت اتفاقا بچه های پارسال هم همین رو میگفتن.در اینصورت مثلا اگه معلم فیزیک میگه 600 تا تست حل کنین شما گروه گروه شین مثلا 50 تا تو 50 تا یکی دیگه و همینجوری تا 600 تا بشه بعد از رو هم بنویسین(! O-:) به جاش برنامه ی منو خوب عمل کنین!! برای مثال همین بچه های پارسال خودتون سر همین 600 تا تست 6 تا گروه شدن هر کدوم 50 تا زدن و مشکل حل شد.اینجاش که رسید من ترکیدم از خنده!حالا من میز اول هم بودم هی سعی میکردم جلوی خودم رو بگیرم نمی شد.آخه همین چند دقیقه قبل بود کلی برامون از حساب کتاباش درباره ی تراز ها و اینا حرف میزد.
یا مثلا یکی دیگه ش اینکه میگفت آره اکثر این مشاور ها فقط دنبال پولن و روزی 40 نفر رو مشاوره میکنن اما من حالا کلی هم که سعی کنم 5 تا بیشتر نمیشه چون حسابی براشون وقت میذارم... مثلا تو همین 5 روز فقط 30-35 نفر رو مشاوره دادم!!! :))
تازه این فقط قشر مشاوراشه که هیچی حالیشون نیست و این همه پول به جیب میزنن هزار نفر دیگه هستن که وقتی میشنوی چه کلکایی میزنن شاخات در میاد!
ببین مردم چقدر ساده ن که میرن پیش اینا.فقط کافیه یه ذره حواسشون و جمع کنن که ببینن گیر کیا افتادن!
خلاصه من امروز به این نتیجه رسیدم هر چی هم که باشه به نفع دولت نیست که کنکور یه روزی برداشته بشه!چون میدونی چندین هزار نفر ورشکست میشن!!! و یه عالمه بیکار میریزن تو جامعه که در حالت عادیش شاید خیلیاشون اونقدر حتی سواد نداشته باشن که یه کاری پیدا کنن.
Posted by goli at 06:44 PM | Comments (1)
August 14, 2005
من میتونممممم!!!

من می خوام پس میتونم!!
اونقدر امروز مصمم شدم که حاضرم تا پای مرگ سختی تحمل کنم.
من میتونممم!
Posted by goli at 04:48 PM | Comments (2)
August 11, 2005
یه مدت بود که مامانم اینا اصرار داشتن بریم مسافرتی جایی که خستگی همه در بره ولی من هی میگفتم حالا یه چند هفته صبر کنین که من مدرسه م 20 شهریور تموم شه بعد یه چند روز میام اما قبول نمیکردن! خلاصه هر هفته یه جوری عقب مینداختم تا اینکه ...
امروز کلی مثل بچه های خوب ساعت گذاشتم ساعت 7 از خواب پاشدم و مثلا فکر میکردم کلی امروز میرسم استفاده ی مفید ببرم و اینا...ساعت 11 اینا بود مامانم گفت چرا نمیری حاضر شی! منم از همه جا بی خبر گفتم کجاااا؟!! بعد مامانم هم گفت ااا مگه دیشب نبودی که قرار گذاشتیم امروز بریم هتل گاجره(نزدیک دیزین)! خداییش نقشه ی خوبی بود. خلاصه بعد از یه مدت جر و بحث شکست خوردم!!!
حالا سخت ترین قسمتش اونجا بود که من ساعت 4 کلاس پیانو داشتم و معلم منم رو کنسل کردن کلاسا اونم دقیقا همون روز خیلی حساسه!!! حالا هر جوری بود دیگه دیدم نمیشه و زنگ زدم به معلمم گفتم میشه من امروز نیام؟ بعد اونم در کمال خونسردی گفت نه! گفت همین الآن خب بیا!!!خب منم چاره ای نداشتم. حداقل سرزنش نشدم!:)
خلاصه یه روز درهم بر همی شد!! اما در آخر هم نتیجه این شد که رفتیم و هتل گاجره گفت اینجا سمیناره و مسئولان دولتی با خانواده هاشون میان(!) یه دونه جا هم نداریم.
من نمیفهمم اینا چرا درست روزایی که هوا خوبه سمینار میزارن این جور جاها اونم با خانواده!!!!:))
البته من که داشتم از خوشحالی پر در میاوردم چون حالا بر میگشتیم!!
البته هتل گچسر رو هم سر زدیم اما اونم گفت اتاقای طبقه ی پایین پره بعد میدونین طبقه ی بالا هم بنایی داریم یه ذره سر و صدا هست...! میخواین؟ :))
خلاصه اینکه برگشتیم.در آخر هم همه گفتن تقصیر توئه آه تو بود ما رو گرفت!!(من چیکاره بیدم)
البته بگم هواش فوق العاده بود!!! در طول 1 ساعت که میرفتیم 4 جور آب و هوا دیدیم!
آفتابی و گرم...خنک و بهاری...مه آلود(طوری که 2 متر اون ور تر رو نمیدیدی)!...بارونی...اما انقدر لذت بخش بود.مخصوصا که از دود خبری نبود...
منظره ها هم فوق العاده بودن...منم از موقعیت استفاده کردم و شروع کردم عکاسی:



اینم از عاقبت امروز...به جای اون همه ساعت که پیش بینی کرده بودم درکل فقط 4 ساعت درس خوندم!باید فردا جبران کنم... پس دیگه جزئیات دیگه رو تعریف نمیکنم که برم بخوابم فردا بتونم زود پاشم!
راستی پیشنهاد میکنم روزای تعطیل رو سحرخیز باشید.کاراییش باورنکردنی زیاده!!!:)
Posted by goli at 10:43 PM | Comments (2)
August 05, 2005
فکر میکنم این دختره باید خیلی حس خوبی داشته باشه...

Once Upon a December
Dancing bears
Painted wings
things I almost remember
And the song someone sings
Once upon a December
Someone holds me safe and warm
Horses prance through a silver storm
Figures dancing gracefully
Across my memory
Someone holds me safe and warm
Horses prance through a silver storm
Figures dancing gracefully
Across my memory
Far away, long ago
Glowing dim as an ember
Things my heart
Used to know
Things it yearns to remember
And a song
Someone sings
Once upon a December
Posted by goli at 03:30 PM | Comments (2)
August 03, 2005

من فکر میکنم رانندگی توی تهران باید خیلی سخت باشه! اونم با وجود این همه آدم بی فرهنگ یا کله خراب.مخصوصا این راننده تاکسیا!! بعضیاشون واقعا بد میرونن.
من کنار هر کی که میشستم مثلا مامانم(آخه خداییش اونم واقعا وحشتناک میرونه) هی میگفتم اه مامان مگه دیرت شده اینجوری میرونی و از این قبیل...اما الآن میبینم در برابر راننده سرویسمون فوق العاده رانندگی میکنه.من که هر وقت از ماشینش پیاده میشم احساس میکنم دفه ی دیگه ممکنه دیگه خونه نرسم...!!!:)) حتی الامکان از ترمز استفاده نمیکنه...توی یه خیابون باریک میره تو لاینه بغلی که خلافه و حالا داره ماشین از جلو میاد ها ااا اما بازم از رو نمیره!!!! یا سر چراغ قرمزا از هر جا شده حتی پیاده رو هم که شده استفاده میکنه که زودتر برسه...خلاصه من که سعی میکنم محو مناظر زیبای اطراف بشم که خیابون رو نگاه نکنم!! :))
من فکر میکنم اینا همه ش ماله استرس هاییه که مردم تو زندگیاشون چه گذشته که جنگ و اینا بوده چه الآن دارن...البته خیلیاشون هم حتی نمی دونن که مثلا باید توی بزرگراه بین لاین ها رانندگی کرد نه اینکه نصف چرخش توی این لاین باشه نصف دیگه ش اون یکی لاین...
البته خب مسلما نسبت به 10 سال پیش خیلی فرهنگ بهتر شده و مشکلای قبلا خیلی کمتره! امیدوارم چند سال دیگه م مثل قبل که بهتر شدیم نسبت به امروز بهتر باشیم! :)
Posted by goli at 06:37 PM | Comments (1)